۱۳۹۰ بهمن ۲۵, سه‌شنبه


همیشه همانجاست، روی یک چهارپایۀ لغ وسط ردیف سوم قفسۀ کتاب های کتاب فروشی "مولا"، نشسته و سرش تا گردن فرو رفته توی کتابی که در دست دارد. یک جوری تمرکز کرده و حواسش جمع خواندن است که وقتی از کنارش به زور رد میشوم و ناخواسته چشمم می افتد روی صفحۀ کتابش-در حالی که دقیقاً می دانم کجا باید دنبال کتابم بگردم- تحریک می شوم بروم جلو و بپرسم : ببخشید آقا فلان کتابُ دارین؟ او هم با اکراه بدون اینکه حتی سرش را از روی کتابش بلند کند با دست اشاره می کند که : ادبیات جهان اون طرفه.

۱۳۹۰ بهمن ۲۴, دوشنبه


بگذلرید خداوند ما را با فرمان های شخصی که به هیچ کداممان نداده، رهین منتش کند! اگر میل داشتی این نامه را بخوانی و خواندی - خدای عزیز- مطمئن باش که می دانم چه می گویم! اصلاً لازم نیست روی سرنوشتم عسل بپاشی و شیرینش کنی! با فرمان های خوشحال کننده و شخصی و میان برهای معرکه، رهین منتم نکن! از من نخواه که به سازمان های مخصوص برگزیدگان فانی که به روی همه باز نیست ، ملحق بشوم.


به جرم اینکه دلم آه هست و آهن نیست
کسی به جز تو در این روزگار با من نیست
  
مخاطبان عزیز! این زنی که می شنوید
فرشته ای است که البته پاک دامن نیست
 که دست هر کس و نا کس دخیل ِ دامن ِ اوست
ولی رسالت ِ او مستجاب کردن نیست
 طنین ِ در زدنش منحصر به این فرد است
که هیچ طنطنه ای اینقدر مطنطن نیست
 ...
  از : علیرضا بدیع

۱۳۹۰ بهمن ۱۴, جمعه


ناهار چه داریم زن؟ – قوت غالب. – آیا فطریه‌اش را پرداخت نموده‌ای؟ – به خدا که آری. – پس یک بشقاب برایم بریز بخورم. [پس از صرف قوت غالب، به ادامه‌ی جهاد نفس می‌پردازند.]
پ.ن. در بازه ای از دوران جاهلیت جوانی می پنداشتم که شوی آخوند داشتن هم بد چیزی نیست!هِعی روزگار



پشت هرکی، یکی هست. . . توضیحات: با در نظرگرفتن زن یا مرد موفق یا غیرموفق به عنوان متغیر کنترل


چند وقتی می شود که حواس پرت شده یک کمی. یک بار که آخر قصۀ "امیر ارسلان" را به جای آخر "رستم و سهراب" اشتباهی تعریف کرد شکّمان برد. یک آخر هفته هم منتظر آمدن میهمان هایی بود که دعوتشان نکرده بود. خلاصه بعد از معاینات و مراجعات روشن شد که مادر دارد فراموشی می گیرد انگار. همان ضعف حافظه.
کمی مریض احوال بود. رفته بودم پیشش از صبح. خانه اش همیشه بوی عید می دهد مادر. پرده ها و قالی های تمیز، آجیل و شیرینی معمول پذیرایی، آرامِ آرام می شوم آنجا. نه اجازه داد که کاری بکنم، و نه حتی ظرف های نهار را کمکش بشورم. من هم عصبانی شدم و به حالت قهر رفتم یک گوشه زانوهایم را بقل کردم و نشستم. آمد کنارم نشست. سیب پوست کنده را گذاشت جلویم. آرام آرام شروع کرد به صحبت. مادر هیچ وقت نصیحت نمی کند یعنی بلد نیست اصلاّ! گَپ میزند با آدم. حرف هایش مثل شکلات تلخ72 درصد می مانند. نه دلت را می زنند و نه سیر می شوی ازشان. می پرم وسط حرفش که: – مادر شکلات تلخ دوست داری؟ - بسم الله! مگه شکلات هم تلخ میشه؟ - آره! انقد خوشمزست! بیارم بخوریم؟ با لحنی متفکرانه و انگار که سعی دارد یک مسئلۀ پیچیدۀ خارج از حدّ درک من را به ساده ترین شکل ممکن توضیح بدهد می گوید:- شکلات باید شیرین باشه مادر. تلخ که دیگه شکلات نیست. حتماّ از این خارجیاست. پولاتو اینجوری حروم می کنی؟ اینا نجسَّن مادر! این خارجیا که آب نجسی می خورن بعدش لابد از اینا می خورن فشارشون نیفته! من می خندم. – دختر جوون و ماهی مثل تو چرا باید کام خودشو تلخ کنه؟ همینارو می خوری بد خَلقی میکنی لابد. پاشو برو بیار جلو چشم من بندازش دور خیالم راحت شه. پول میدم برو جاش شکلات واقعی بخر. من در حالی که می روم سمت کیفم قَش قَش میخندم و مادر فکر می کند که نوه اش دیوانه شده حتما.

نشسته بود لبۀ تخت آهنی قدیمی اش و مامان دو زانو جلوی پایش روی قالی قرمز دست باف نشسته بود و داشت به زانوهایش پماد می زد. میثم هم کنارش روی تخت نشسته بود. مادر به جز نوه ها و تنها پسرش با هیچ مرد دیگری دم خور نمی شود. نه دست می دهد نه رو بوسی. تمام دامادهایش از زیر چادر مشکی فقط مثلث کوچکی از صورت سفیدش را دیده اند و بس. میثم ولی فرق دارد انگار. راحت است با او. شاید هم به این خاطر باشد که من را از همۀ نوه هایش بیشتر دوست دارد. از عیدی 2 برابر دادن به من تا قربان صدقه ها و عزیز کردن ها و قص علی هذا. میثم در حالی که دستگاه فشار را از دست مادر باز می کند: مادر فشارتون بالاست، نمک زیاد می خورین باز؟ مادر که بلد نیست دروغ بگوید دست پاچه می شود : نه به این قبله! کم کردم! مِن مِن کنان زیر لب زمزمه می کند که: آخه غذا بی نمک بی مزه می شه مادر جون. روسری گل دارش را مرتب می کند تا مو های هنوز خرمایی اش پیدا نشود.
مادر چای ریخته می آورد، برای من نسکافه درست کرده، به مامان می گوید از آقا سید مخصوص بچه(من) یک بسته خریده است. رو به میثم: مادر پس تو کی مطب می زنی؟ نگاه ما با هم طلاقی می کند، من بر می گردم رو به پنجره که خنده ام را نبیند مادر، میثم که از من بیشتر روی خودش کنترل دارد و البته می داند که توضیح دادن تفاوت بین دکترای تخصصی و پزشکی، هم بی فایده است و هم نا امید کننده، جواب می دهد: سال دیگه که دفاع کنم باید مثل عاطفه برم طرحم و بگذرونم بعدش یه جایی رو می گیریم برا مطب...مامان چشم غره می رود و من میدوم سمت حیاط ...
از اتاق خواب می آید بیرون، عصایش را تکیه می دهد به صندلی، یگ جعبه بزرگ که دستش دارد را می گذارد روی میز: آقا میثم این کادوی شماست. مریم گفت همین روزا دَرسِت تموم میشه به امید خدا! من که معلوم نیست تا کی زنده باشم. اینو دادم منوچهر از دوبی خریده. کیف سامسونیکِ! جلو مریضا خوبیت نداره با این کیف پارچه ای ها بری. مردم عقلشون به چششونه. می گن سیّدا دستشون سبُکِ! ایشالله کار و بارت خوب می شه!
هر کاری کردیم راضی بشود نمازش را روی صندلی بخواند نشد که نشد. داشتم با کنترل تلویزیون ور می رفتم که مامان با غیظ همیشگی تادیب کننده اش از آشپزخانه صدا زد: کم کن صدای اونو بچه جون! نمی بینی مادر دارن نماز می خونن؟ البته مادر گفت که هیچ اشگالی ندارد اما کم کردم. اخبار بود(حماسۀ دهۀ فجر و سخنان مقام عظمی). آخرش که ذکر هاش تمام شدند، دستش را گرفت به صندلی کنارش تا بتواند بلند شود راحت تر، رو کرد به من که: مادر تو این دوره زمونه خدایی کردن که کاری نداره، حلّاج بودنِ که سخت شده!
آخرش موقع خداحافظی دست های مهربان چروکیده اش را می گذارد دو طرف صورت من، خم می شوم تا راحت تر ببوسدم! می پرسد: الان چه ماهیه؟ - بهمن -بعدش؟ -اسفندِ مادر! -چندم اسفند عیده؟ و با این سئوال آخرش تمام غصه های دنیا را آوار می کند روی سر من.

۱۳۹۰ بهمن ۱۲, چهارشنبه

Half-awake/Half-asleep


شهدی که از لب گل‌سرخ تو می‌مکم
در استحاله‌ جای عسل، می‌‌شود غزل

انگار با تمام جهان وصل می‌شوم
در لحظه‌ای که می‌کشمت تنگ در بغل


ترجیح می‌دهم آدم باشم تا صادق
لب های من بی انضمام ماتیک

همان که از پس چادر سیاهت با اخم می‌گویی”رژت رو پاک کن تا بذارم بری تو دانشگاه” خشونت است…آن “خانمی/خانمم/عزیزم”ی هم که اولش می‌گذاری هیچ از دردش کم نمی‌کند اول صبحی!


 چقدر خوب که خدا نمی‌گوزد


اگر آدم‌ها تا این حد (یک رفیقی داشتیم آخر "حد" و "خط" تشدید می گذاشت) همه‌چیز را جدی نمی‌گرفتند، همه‌چیز بهتر بود. توانایی جدی گرفتن چیزها و کارها را تا حد زیادی از دست داده‌ام(یعنی احتمالاً نداشته ام از اول). نمی‌فهمم کسانی را که 
 هنوز مسائل خیلی مهمی برای‌شان وجود دارد. یک مشکلی که دارم این است که وقتی برخوردم با همیشه کمی متفاوت است، یکی پیدا می‌شود که هی می‌پرسد حالت خوب است؟ می‌خواهی حرف بزنی؟ مطمئنی اتفاقی نیفتاده است؟ انقدر می‌گوید و می‌پرسد تا من در ذهنم به دنبال یک مشکل می‌گردم. البته گشتن که خیلی هم نمی‌خواهد، مشکلات آدم خیلی دم‌دست‌تر از این حرف‌ها هستند. بعد باید تلاش کنم که به آن فکر نکنم. یادم بیفتد که مهم نیست، جدی نیست، ولش کن. این مرحله از شروع تا پایان حداقل نصف روز زمان می‌برد. اصلا مگر می‌شود یک آدمی که همه‌ی تصمیم‌هایی که برای خودش و آینده‌ش گرفته است، روی هوا است، حال‌ش خوب خوب باشد. تصمیم‌هایی که برای خودم گرفته‌ام نه آن‌قدر انگیزه‌ی محکمی پشت‌شان است، نه آن‌قدر‌ها شدن یا نشدن‌شان در دست من است، و نه آن‌قدرها در صورت تحقق‌شان قرار است اتفاق شیرین و خوبی برای آدم بیفتد. حتی اگر نیفتند هم اتفاق خاصی نمی‌افتد، مهم نیست. آدم بعضی وقت‌ها لازم دارد اصلا حوصله‌ی کسی را نداشته باشد یا حوصله‌ی حرف زدن نداشته باشد . اصلا باید یک وقت‌هایی توی خودش باشد، یک وقت‌هایی غر بزند(این دو روز بارانی، بیماری مضمن لا علاج، اعصاب گُهی به انضمام اخلاق خوش این جانب = کُلّ محل خالی از سکنه می باشد). انقدر کنجکاو نباشید که بدانید که فلانی امروز دقیقا چرا مثل دیروز نیست. انقدر خسته‌ام که باید یک ماه حداقل بخورم و بخوابم و بچرخم تا دوباره انگیزه‌ی کار و زندگی پیدا کنم. بعد این خستگی‌ها همه‌اش خورده است به ترافیک شدید کاری من. برای چند ماه آینده انقدر کار دارم که وقتی بهشان فکر می‌کنم سردرد می‌گیرم. در این مواقع، بهترین کار این است که هر روز کمی از یکی از کارها را انجام بدهی و امیدوار باشی به موقع همه‌شان را انجام دهی. یک چند نفری هم هستند که تصمیم دارم همین روز ها بهشان زنگ بزنم و نظرات مبارک خود را در مورد مادر و خواهرشان بهشان ابلاغ کنم.دوست داشتم مثل بچگی‌ها بود هنوز. بچه که بودیم، در کوچه دوچرخه‌سواری می‌کردیم. گاهی که می‌خوردیم زمین، فرمان و چرخ جلو تنظیم‌شان به هم می‌خورد. یعنی مثلا فرمان صاف بود ولی چرخ جلو به سمت راست بود. بعد چرخ جلو را وسط دو تا پایمان می‌گذاشتیم، فشار می‌دادیم تا صاف شود. نهایت دغدغه‌ی ما بود که زنجیر چرخ در رفته یا لاستیک‌اش پنچر شده است. الان کمی بزرگ‌تر شده دغدغه‌ها. باید مواظب باشیم وقتی می‌خوریم زمین، کسی نفهمد، یا اگر هم می فهمد دلش نشکند. همیشه هم البته می‌شکند. این است که می‌گویم کاش آدم‌ها انقدر همه چیز را جدی نمی‌گرفتند.آنوقت همۀ آدم هایی را که برایم مهم هستند جمع می کردم یک جا(چه شود!!)و فریاد می زدم که من دارم بد جوری زمین می خورم. همین