۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

میدان فردوسی


ده دقیقه تاخیر داشتم. اواخر زمستان نود. از دور ، از لابلای کله ها و تنه های در رفت و آمد می دیدم که در یک مسیر رفت و برگشتی کوتاه قدم می زند و انگاری بی قرار است. (چیزی که بعد ها متوجه شدم این بود که اساسا مدل راه رفتنش همین طور بی قرارانه و نوک پایی بوده ) . هر مکانی یک شناسنامه ی معنایی دارد. آن "آنِ" اصیل مشترک در ذهن اکثریت مردم. از یک جاهایی باید رد شد، یک جاهایی باید مکس کوتاهی کرد و مثلا  بوی قهوه ی مخلوط در هوای مرطوب بارانی را بلعید و مست شد و یک جاهایی هم باید قرار گذاشت. باید منتظر ماند. زیر بالکن پیش آمده ی ساختمان کُنجِ یک میدان باشد یا کنار ورودی یک کافه ی آشنا از همان هایی که با همه شان سلام علیک می کنی و "همان همیشگی" ات را می آورند بدون سوال و جواب. 
ده دقیقه تاخیر داشتم و از دور می دیدم که منتظرم است. این تصویر اولین باریست که میدان فردوسی را برای همیشه مکان خوشایند انتظارهای من کرده. در میدان فردوسی باید منتظر بود. ده دقیقه تاخیر داشتم و ...