۱۳۹۲ دی ۱۰, سه‌شنبه

پنهان کاری...

نا خود آگاه


احساس می کنم مغزم داره پنهان کاری می کنه. یعنی اینطوریه که داره یه چیزایی رو از من قایم می کنه. یه چیزاییو نمی گه. زیرآبی میره. قسمت ارزش های انسانی رو بلوکه کرده. اداره ی رسیدگی به امور روزمرره تعطیله و وزیر منطق استیضاح و رد صلاحیت شده. تنها جایی که داره خوب کار می کنه کمپینِ توهم و شککِ. به همه چیز و همه ی آدما مشکوکم. حتی به املتی که صبح خوردم. گروهکِ آرزوهای محال کللی طرح و لایحه می فرستن به بخش خاکستری. دلم یه بچچه می خواد. تپلی... فشارش بدم٬ گازش بگیرم.
شادی بهش تجاوز شده و حاملست. خواب های آشفته. خاطرات محو و نا مرتبط میان و میرن. خشم...
دِی دریم می کنم که مغزم یه کلیدی چیزی داره که وقتی می زنمش همه چی روشن میشه و اینسایت پیدا می کنم و می تونم فکر آدما رو بخونم. اینطوری میتونم قهرمانِ جهان بشم.

و گاهی فکر می کنم که خوشبختم. گورِ بابای بقیه. 

دکترم گفت که کُتک می خوام و باید برم و خودمو جمع و جور کنم. می گه من «دست در کارِ ویرانیِ خویشم....»
دارم برنامه میریزم. داره درست میشه.

پی (ام) اس: جریانِ ناگهانیِ خونِ کثیف مغز را مسموم می کند. فیلترم آرزوست.

۱۳۹۲ دی ۳, سه‌شنبه

«حالا به عشق روی او...»

....


خانه ام را دوست دارم.
کتابخانه ی خالی از کتابهای فاخرش را
آشپزخانه ی کوچک نا مرتبش را
ظرف های نشسته اش را
زیر سیگاری همیشه پر اش را
اتاق خواب پر از بوی او را
و شکلاتهایی را که برای من اینجا و آنجا پنهان کرده است.

سخت شیرین می‌گذرد...

امروز خوبیِ تو به روزِ بدِ من طعم چیزکیکِ کارامل داد در خیابان بهشت.
چراغِ خانه ات روشن.

۱۳۹۲ دی ۲, دوشنبه

دست های تو...

لای مو های من...


در این دومین روز از زمستان٬ بیشتر از تمام دومین روزهای تمام زمستانهایی که گذشت٬ بعد از آمدنت... آه «دلم نمي خواهد كه باتو شرح كنم؛ همين رمز مي گويم، بس مي كنم. خود بي ادبيست پيش شما شرح گفتن.»
مقالات

«زیبایی‌ام را پایانی نیست
وقتی که در چشمان تو به خواب می‌روم
و هراس کودکانه‌ام را از یاد می‌برم
در عطری که از تو بر سینه دارم
چه بی‌پروا دوستت دارم...»

"فرناندو پسوآ"

۱۳۹۲ آذر ۱۶, شنبه

همه‌ی ماه های پاییز شهریورند.

عفن...


در میان این ساعت هایی که نمی‌گذرند
خانه باز تاریک است. مثل ساعت های بعد از سرخوشیِ متادون. و درد٬...
 چیزی که انگار آغاز و پایان ندارد٬لاجرم خاطره نمی‌شود. 

و من انگار گیر کرده‌ام. تکان نمی‌خورم. پیش نمی‌روم. دارد تکه تکه روحم خورده می‌شود٬ می‌گندد٬ می افتد. طاعون گرفته٬ متعفن.... خراب می‌شود. «چنان که ریزه ریزه برآید وقتِ گرفتن...»

باز دارم تمام می‌شوم.

۱۳۹۲ آذر ۱۳, چهارشنبه

۱۳۹۲ آذر ۱۲, سه‌شنبه

«که نیم کشته به خون چند بار برگردد»

نه

نمی‌گویم چون باور نمی کنی نقطه
چون این روزها باید به سختی بگذرند نقطه
چون این روزها باید بگذرند نقطه
چون این روزها باید
چون این روزها
.

۱۳۹۲ آذر ۲, شنبه

Watch out for me...

این منِ بیرونِ من...


تهران یعنی خیابان انقلاب، از میدان انقلاب تا میدان فردوسی. همین. گویی تمام شهریت این شهر در همین یک تکه جاریست. بی اغراق، بی تکلف... 
از کتاب فروشی های روبروی دانشگاه تا پارک دانشجو،... 
از بوی قهوه ای که ناگهان بعداز پلِ کالج مشامت را پر می کند تا کافه ای که میشود درش نشست، چای دارچین نوشید، دید، دیده شد، ...
و خیابان انقلاب یعنی تو...آن شب که پیاده روی جنوبی اش را تنهایی میرفتی با موهای بازِ بلندِ هر روز بیشتر شبیهِ مَنَت. یعنی اتفاقِ ساعت هشت و نیم یک شبِ پاییزی، نزدیک میدان فردوسی. خیابان انقلاب یعنی من که از این سوتَر نگاهت می کردم، از مسیر منحرف شده، مشایعت کننده، مراقب قدم های آهسته ی دردمندت. و منِ خیره به طاق نسرت سرشانه هایت، که مرا به یاد اصالت «آرک دو تریومف» می اندازند، باران خورده.
خیابان انقلاب یعنی تو، که انگاری به زبان سعدی سکوت میکنی.
و منِ نگران که: پیاده گَز میکنی؟ و تو که انگار ملتفت نگاه هایم شده ای: تنهایی رو باید پیاده قدم زد...

۱۳۹۲ آذر ۱, جمعه

همسایه ها...

مرگ...


جلوی درِ دو لِنگه‌ی خانه‌ی نرگس خانم پرده‌ی مشکی آویزان کرده بودند. مغازه‌شان هم بسته بود بر خلاف همیشه. مادر همیشه می‌گفت مشتی محمد شب و روز باز است. منظورش مغازه اش بود. خاروبار فروشی کوچکی که درِ پشتی اش به حیاطِ خانه‌شان باز می‌شد.
جماعت می رفتند و می‌آمدند. محمود پسرِ کوچکِ مَش مَممَد سر تا پا سیاه پوشیده بود و دمِ در ایستاده بود و با حالتی عصبی سیگار می‌کشید. بی تفاوت به نگاه های مذمت بار همسایه‌ها که این گوشه و آن گوشه استاده بودند. هرزگاهی دست می کشید لای موهای پر پشت خرماییش و مسیر کوتاهی را قدم زنان می رفت و می آمد.
مامان پرده را که کنار زد٬ بوی اسفند مشاممان را پُر کرد. توی حیاط خانه شان غوغایی بود. صدای شیون و گریه‌ی زهره و فاطمه دخترهای نرگس خانم از توی ساختمان قدیمیِ خانه می آمد. درها رو به حیاط باز بودند و قسمتی از ایوان هم فرش شده بود.
درخت های انبوهِ حیاط٬ روز را شب کرده بودند. دو دیگِ بزرگ روی دو اجاق مشغول جوشیدن بودند و لاشه‌ی گوسفندی گوشه‌ی بیرونیِ انباری٬ نزدیک درِ مستراح آویزان بود وتاب می خورد و خونابه اش جاری بود روی کفِ موزاییکِ خانه.
مامان چادرش را کشید توی صورتش و زمزمه کرد که کفش هایت را نمی‌خواهد در بیاوری و دستِ من را که ناخودآگاه ایستاده بودم و محوِ تصویرِ غم آلودِ خانه‌ی همیشه شلوغِ مَش مَممَد شده بودم کشید به سمتِ درِ ورودیِ عمارت.
وارد که شدیم فضا زنانه تر شده بود.
نرگس خانم که می گفتند چند بار از حال رفته بوده روی صندلی ای نشسته بود. رنگ پریده و مات...
روی تاغچه ها عکسِ محمد٬ پسرِ در جوانی فوت شده‌ی شان و عکس نوه ها و جوانیِ پیرانِ خانه و آینه و شمعدانی قدیمی خاک گرفته ای خود نمایی می‌کردند.
مامان گریه می‌کرد. نرگس خانم بلند شد و همدیگر را بغل کردند. 
من رفتم گوشه‌ی حال ایستادم. سرگردان بودم چه کنم در آن هیاهو. ملیحه و عاطفه٬ نوه های نرگس خانم و هم بازی‌های من آمدند نزدیک. غمگین و ترسیده بودند و هیجان داشتند. ملیحه گفت: دوست داری مرده ببینی؟
عاطفه که صورتش اشکی بود هنوز٬ نفس زنان زمزمه کرد: آقاجان توی اتاق بغلیست. دوست داری ببینیش؟ خیلی سرد شده ولی هنوز نبردنش گورستان.
نگاهی به مامان کردم که مشغول عرض تسلیت به دختران متوفی بود که حالا بلند تر شیون می کردند. مادر هم تازه رسیده بود.
مطمئن بودم که تا نیم ساعت دیگر یادِ من نمی افتند. دستِ عاطفه را که بزرگتر بود گرفتم و رفتیم سمتِ درِ اتاقِ کوچکِ خانه...

۱۳۹۲ آبان ۸, چهارشنبه

Religious Dilemma

و لقد خلقنا الانسان...

کسی می‌دونه خدا قبل از خلقت انسان چی زده‌بوده؟ ساقیش کی بوده؟ منظورم اینه که آیا شیطان برای نا فرمانیش دلیلی داشته؟ یعنی ممکنه از ترسش سجده نکرده‌باشه؟ 

۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

روزی روزگاری...

کوچه روشن شده بود نصفه شبی.


کوچه ی بن بستِ خلوتِ آبرودارمان انگار داشت بی آبرو می شد. بوی دود و سوختگی فضا را بغل کرده بود. رنگ قرمزِ آژیرِ آمبولانس روی پنجره و دیوار اتاقم می رقصید. مامان و امیر٬ دوان دوان و آشفته آمده بودند تو ی اتاق من و بیرون را نگاه می کردند. مامان انگاری داشت گریه می کرد. گفت که بیرون نرویم و جوراب کلفت سیاهش را پوشید و چادر رنگی اش را برداشت و رفت.
از لای در سرک می کشیدیم٬ علی فریاد می زد بر سر میرزا علی که «بالاخره خودشو کشت. راحت شدی؟ مامانمو تو کشتی...» داد میزد و گریه می کرد... محمود آقا و داماد و پسر بزرگش٬ علی را که هرز چندی حمله‌ور میشد به سمتِ میرزا٬ نگه داشته بودند. میرزا علی نشسته بود لبه ی سکوی خانه اش و صورتش را با دستهاش پوشانده بود و آرام آرام گریه می کرد. 
دود... ترس...
از لابلای شلوغی٬ برانکارد از در خانه که حالا دیگر دو لنگه اش باز بود بیرون آمد با یک ملافه‌ی سفید که سر تا پای زنِ نحیفی را پوشانده بود.
نرگس خانم خودسوزی کرده بود. در حمام. با یک گالن نفت.
علی یک هفته بعد از آن خانه رفت.
۴ ماه بعد میرزاعلی که ۶۰ ساله بود حدودن٬ زنِ زیبا و جوانی را به خانه آورد. همسایه ها دوستش نمی داشتند. ما می فهمیدیم که حتمن مشکلی دارد. یک بار مامان وقتی که داشت با خاله سرور و مادر حرف می زد از دهانش پریده بود جلوی ما که «نجمه خانم» خراب است.
نجمه خانم زنی بود ۴-۲۳ ساله از طبقه‌ی اجتماعی پایین جامعه. سواد نداشت. درشت اندام بود با موهای بلند مجعد طلایی. آن وقت ها کسی مِش نمی کرد. گاهی که از درِ خانه‌شان سرک می‌کشید بیرون موهایش آویزان می‌شدند و مانند آبشار طلایی از سرشانه‌هایش می‌ریختند پایین. کمتر از چند ماه بعد زایمان کرد. مامان می گفت «عروسِ باردار آورده بود میرزا علی.»
چند وقت بعد...
علی دیگر جوان ۲۰ ساله‌ی رشیدی شده بود و مغازه‌ی بزرگی داشت و کاروبارش سکه بود.
کم کم بیشتر می‌دیدیمش در محله. می گفتند می‌آید پول می‌دهد به میرزا علی کمک خرج بچه ها که حالا دیگر دوتا شده بودند.
میرزا علی از صبح تا شب بیرون بود اما در خانه‌شان زیاد باز و بسته ‌میشد. ما فکر می‌کردیم علی خواهرهایش را باید خیلی دوست داشته باشد که اینقدر بهشان سر می‌زند.

۱۳۹۲ مهر ۲۸, یکشنبه

«اگر مرادِ تو ای دوست بی‌مرادیِ ماست...»

بیا بِکِشیم بیرون.


آقای پیرِ راننده‌ی تاکسی سمند زرد رنگ با کلاهِ پشمی و کتِ چهارخانه‌ی خوش دوختِ قدیمی که هر روز صبح حوالیِ ۷:۳۰-۷:۴۵ از خیابانِ ترکمنستان عبور می‌کنی و با شنیدنِ «دربست» توقف می‌کنی ولی حاضر نمیشی با ۷ تومن منو ببری «بهشت»٬ خُب ما از شما ممنونیم.


ترمز نکن پدرِ من. آخه هر روز لامصب؟


۱۳۹۲ مهر ۲۷, شنبه

مادربزرگ یعنی...

مادر بزرگ یعنی


کسی که از مشکلات مالی ات برایش بگویی تا درگیری های کاری و درسی و احساسی٬ جوابش با خونسردی این است که "توکل کن خودش درست می‌شه". انگاری که معجزه هر روز جلوی چشم‌هاش اتفاق می‌افته. اما اگه بفهمه که یک وعده غذا در روز نمی‌خوری آسمون و زمینُ به هم میریزه.

الهی عَجِّل...

پروردگارا...



همه‌ی مسلمین جهان را از راهِ راست هدایت بفرما. (چپ و راستِشم خیلی مهم نی)

از جمله مُلتَمسینِ خاص: خانم شریفیِ طبقه پایین٬ خاله مهناز٬ مهندس اعتماد٬ اون خانومه تو صفِ نونوایی٬ راننده تاکسی اونروزی (همون دیوونه هه).

۱۳۹۲ مهر ۲۴, چهارشنبه

شرحِ مختصری از احوالات اینجانب:

حافظه‌ی چشم‌هایم...


تعطیل باشد٬ هوا خوب باشد٬ دردی نباشد... تهران که نیستی٬ قرارِ ماندن ندارم.
برگرد زودتر. تهران بی تو طهران نمی‌شود.

۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

یا اَبَر فَرض

حضور فخیمه‌ی اعلیحضرت یاهو:

ابراز تشکر و سپاسِ این جانبان را بپذیرید به جهت تغییراتِ همایونیِ سرخود اعمال شده‌ی سرویسِ ایمیل.
این حرکتِ درخشان موجبات تسریع در امرِ اتلاف وقتِ مشترکانِ مقیم کشورهای جهان سوم را فراهم آورده و سرعت باز کردنِ هر پیغام را به طور متوسط به ۱۵ دقیقه( معادلِ متوسط زمانِ زایمانِ یک اسبِ آبی) رسانده است. 
مادرتان را.

"امشب مگر به وقت نمی‌خواند این خروس"

۱۳۹۲ مهر ۲۰, شنبه

قضای عهدِ ماضی


"...و فاصله

تجربه‌ ای بی‌هوده است."


درگیر و کلافه وارد محدوده ی میدان تجریش می شدیم (برای دومین بار در یک ساعتِ گذشته) از پیاده روِ شمالیِ خیابان ولیعصر، یادم می آید که بازویش را گرفته بودم و از شدت آزردگی اخم کرده بودم، او هم غمگین و ناآرام بود... آقایی که پلاستیک نان سنگکِ داغِ غیر خاش خاشی را از گوشه ی پیاده رو برداشته بود الان خوشحال ترین آدمِ روی زمین بود.

کسی از پشت سر صدایمان کرد، ببخشید خانوم، آقا... برگشتیم، دختری با ظاهری ساده و یک کیسه ی پلاستیکی در دست نزدیک شد. نزدیک تر... توی کیسه پر از گل بود. مارگریتِ سفید. دست بُرد و در حالی که دو شاخه گل را بیرون می آورد با لهجه ی خاصی که انگار ایرانی نبود گفت: می خوام این گلها رو بدم به شما... و یک شاخه به سمتِ من گرفت. با تردید گرفتم.  منتظر بودم قیمت بدهد و پول بخواهد. یک شاخه ی دیگر را داد به دستِ او و در حالی که بر می گشت که به راهِ خود ادامه بدهد گفت: همه چی خوب میشه...

متعجب شدیم و حالمان خوب شد. همه چیز خوب شد.

۱۳۹۲ مهر ۵, جمعه

à l'obscurité

کوری...

تازه می‌فهمی که چه شناور بوده‌ای در میان فاصله‌های اشیاء خانه٬ زمانی که در تاریکیِ ناگهانیِ غیر منتظره فرو می رود.
هجومِ سنگینِ حجمِ چگالِ سیاهی٬ سینه ات را تنگ می‌کند، نفس به شماره می افتد، مات می شوی به هیچ جا، تأمل می‌کنی، ثابت می‌مانی، می ترسی که شاید اگر حرکت کنی به چیزی برخورد کنی و بیفتی.
 دست ها ناخودآگاه در هوا تکان می خورند که مبادا چیزی در این نزدیکی به سمت تو بیاید، یا تو به سمتش بروی. دردِ تند و تیزِ قوزکِ پای خورده به پایه‌ی مبل٬ می‌نشاندت زمین. تنها راهِ دیدن٬ بستنِ چشمهاست٬ تا به تاریکی عادت کنند.
چند دقیقه که شبیه چند ساعت است٬ و بعد اشیاء٬ سایه‌های نرمِ بی مرزی می شوند با حدودِ نا مشخص. پارچه٬ چوب٬ بوی اتاق خواب٬ سرمای کفِ آشپزخانه...
بعد. 
عادت می‌آید.
خو میگیری.
امن می‌شوند گوشه‌های تاریک. خوش می‌گذرد. تنهایی و هر چیزی که از آن می ترسیدی خوب می‌شود. پله‌ی آشپزخانه دوستی‌ می‌کند با پاهات. آرزو می‌کنی که روشنی نیاید. روز نشود. بعد از تحملِ آن همه درد و ترس٬ این خلسه ی غلیظِ  سُکر آور٬ خوب است.
مرگ هم باید یک چنین چیزی باشد یا ترسِ رفتنِ کسی٬ مثلِ یک شب که ناگهان برق می‌رود. 

و نور یعنی درد.
 

۱۳۹۲ شهریور ۱۶, شنبه

آقای روحانیِ عزیز، لطفن ‘لنگه‌کفش’ نباشید.

........


"من سعی دارم که حتی الامکان کمتروقت آقایان و رفقا را درنطق قبل ازدستور مشغول کنم". اصلاح طلبِ میانه‌رو، مثل شترمرغ است. امتزاج نامیمون دو گونه‌ی متفاوت. فرزند نا‌مشروع چهارپا و دوپا که نه بالِ پرواز دارد و نه کمرِ سواری دادن. یا مثلا مثل شیری که بچه گوزنی را شکار کرده و به دندان گرفته و دارد می‌بَرَدَش سَمتِ مادرش تحویلش بدهد و توی ذهنش دارد دیالوگ‌هایی را برای عرضِ تسلیت و آرزوی طول عمر برای بازماندگان آماده‌ می‌کند. و یا ملموس تر از آن، مانند شکِ بین رکعت دوم و چهارم نماز بعد از سجده‌ی دوم می ماند که اول می‌گویند بنا را بر 4 بگذارید و نماز را تمام کنید. آنوقت دو رکعت نماز احتیاط ایستاده و دو رکعت نماز نشسته را تا ته٬ اِماله می‌نمایند درون پاچه‌ی طیب و طاهر نمازگزارانِ محترم.  
مشاهده‌ی از نزدیکِ تغییرات شُخمیِ مدیریتی در محل کارم، دست و هورای بلندِ آدم‌های سیاست بازِ دور و برم - که انگار دید انتقادیِ خود را نسبت به اوضاع مملکت از بعد از تغییر رئیس جمهور، به کل از دست داده‌اند یا روی مودِ اِستَندبای رهایش کرده‌اندـ برای افتادنِ هر اتفاق و رخ دادن هر تغییرِ کوچکِ کم اهمیت در مملکت، من را نا امید و خشمگین می‌کند. در توصیفی بد‌بینانه، بعد از 8 سال که مهم ترین حرکت فرهنگی و اقتصادی و سیاسی مملکت، محدود می‌شد به " تجاوزِ بندِ اولِ (در برخی کُتُب "سه بندِ اول" ذکر شده است.) انگشتِ سببابه‌ی دستِ راستِ رئیسِ مقدسِ جمهور به دماغشان" در ملاء عام ، قرتی بازی‌های دوره‌ی دوم ریاست جمهوریِ آقای خاتمی دارند با هیجانی دو چندان تکرار می‌شوند. گویا که نعشِ ما یا باید روی زمینِ این طرفِ پشتِ بام پخش شده باشد یا آنطرفش.
کارهای خوبِ زیادی دارد می‌شود اما منِ ایده آلیستِ آرمان گرایِ مزخرف، انتظار وقوع اتفاقات مهم تر و اساسی تری را داشتم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه

این ادبیات فارسی است که اسلام را.

نَشتِ اَباطیل


پیرو طرح فراگیر دولت برای اسلامی شدن مدارس، از "اداره کل نظارت بر نشر و توزیع مواد آموزشی" تقاضا داریم تا پیش از آغاز سال تحصیلی جدید و توزیع کتاب‌های درسی، نسبت به حذفِ دُشواژه‌های غیر دینی و غیر اخلاقی "وا گُذاری" ، "باز دهی" و از همه بدتر " شاه توت و مشتقّاتِ آن" و همچنین واژه‌ی "مُمارِسَت" - که البته به خودیِ خود معنای بدی را به ذهن متبادر نمی‌کند، بلکه فقط به نظر بنده خیلی مستهجن می‌باشد و انسان را یادِ خانمی می‌اندازد که... استغفرالله توبه- از کتاب‌های درسی اقدام نمایند.



قبلا از حُسنِ توجه و همکاری شما کمال تشکر را داریم.

۱۳۹۲ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

Fake It Till You Make It

سندرم کم دانستن


منطق مرید و مرادی را هیچ گاه درک نکرده‌ام. نه خودم آنقدرها شیفته‌ی کسی یا چیزی بوده‌ام که همه‌ی افعال و گفتارش را بی نقص بدانم و غیر قابل نقد٬ و نه از اینکه کسانی من را اینگونه بیانگارند لذت برده‌ام. این طرز فکر به هیچ وجه هوشمندانه نیست. این دسته ازافرادـ اطرافیان شیفته‌ی متعصب ـ آدم را می‌ترسانند.
از طرفی مشاهده میکنم٬ کسانی ـ هرچند دارای خُرده سواد آکادمیک و فاقد حداقلی از ظرفیتهای اخلاقی و شخصیتی(این گزارشی است از واقعیت و نه یک برداشت شخصی) ـ در مرکز جمع محدودی از دوستان جانی پیله بسته‌اند و از سیاست گرفته تا سایز لباس زیر فلان بازیگر با لحنی حق به جانب و همه چیزدان و در نتیجه مجاز به قضاوت٬ خود می‌گویند و خود می‌خندند.
برای من رَد شدن از این نوع گفته‌ها و نوشته‌ها به لطف ابزارهایی که در اختیار داریم بسیار آسان است. دیدن و ندیدن فورانِ حماقت بعضی٬ دغدغه‌ی من نیست٬ که گاها سرگرم هم می‌شوم. هدف از این چند خط هم ارشاد و تَنَبُّه این اشخاص نیست که نه خودم را در درجه‌ای میبینم که کسی را نصیحت کنم و نه گوش نصیحت پذیری در آنها میبینم. فقط اینکه جایی خواندم: «کم دانستن و پر گفتن مانند پول نداشتن و زیاد خرج کردن است». بدانید و آگاه باشید.
این شاید کمکی باشد در جهت هرچه بهتر شدن کیفیت خِشت زدن آن جنابان.
 
برای ثبت در تاریخ
۲۷ شوال ۱۴۳۴ هجری قمری

۱۳۹۲ شهریور ۴, دوشنبه

بَزَک کردن افعال نهی

 دل خوش کُنَک


و از جمله تفریحات سالم ما این بوده است که در خیابان‌های تهران راه برویم و به نوشته‌های در و دیوار٬ تابلو‌ها و مغازه‌ها گیر بدهیم و هار هار بخندیم. مثلا امروز جلوی پیشخوان شیرینی فروشی‌ای در میدان فردوسی نوشته بود «No Smoking Allowed».
 و البته در جامعه‌ای که در آن بسیاری از کارها ممنوع است٬ باید هرزگاهی این چنین(فارغ از درست یا غلط بودن ساختار این جمله) به شهروندان یادآور شد که مجاز به انجام ندادن چه کارهایی هستند خُب.

Error 403

Disappointingly Bewildered


تهوع ناشتایِ سرِ صبح، حس غم‌انگیزِ خروج از خانه‌ی سنگینِ هنوز خوابِ دست و رو نشسته،‌ مثلِ روزِ غیرِ قابل تحملِ تولدِ آدم و حتی روزهای قبل و بعدش؛ پرتابت می‌کند به خیلی سال‌های دور. و مثلا برای من می شود 20 سالِ پیش در چنین روزی، زنگ چندین ساعت‌، صدای دوم دامِ ترسناک، صدای سرد و بی احساسِ مجری برنامه که اعلام می‌کرد امروز دوشنبه چندم ماه فلان برابر با چندم فلان ماه قمری و میلادی است و بعد دویست و کوفت سال پیش در چنین روزی ... جای خط بالشت و ردِ تُفِ خشک شده روی صورت‌ها، بوی لباس‌های اتو شده و چای دم کشیده، مامانِ عجولِ دوان و نگران، دکمه‌های جابجا بسته شده، نان و پنیرِ در دهان ماسیده، مشق‌های نیمه نوشته، ادامه‌ی خواب در سرویس مدرسه، شیفت‌های شلوغ مدرسه، صف های قناس، ورزش اجباری اول صبح، ترس‌های کودکانه، موشک‌های کاغذی، معلم‌های خود درگیر، ناظم‌های مریض، لعنت به آن(به زعم من) سردمدارِ نهضت پینک فلوید در صدا و سیما . لعنت به من، به تو و این روزها.

"مش قاسم:آقا جان انگليس ها چرا با شما بدن؟!

دايي جان( با سوز و گداز مثل نوحه خوني):اونا با هركي كه وطنش رو دوست داشته باشه بدن.مگه اين جوون مردم ناپلئون بناپارد چه كرده بود كه از زن و بچش جداش كردن و آوارش كردن و اونو به جزيره ي سگ هلند:31: تبعيدش كردن؟!... دق كشش كردن ... چون وطنش رو دوست داشت.

(مش قاسم اينجا كم مونده برا ناپلئون بناپارد گريه كنه:.ميكوبه رو سينش و ميگه): الهي به حق مرتضي علي آب خوش از گلوشون پايين نره."

پی نوشت: چایِ دارچینِ رومنس بی حضور شما مثل همیشه نبود.

۱۳۹۲ شهریور ۲, شنبه

تنگ در بغل گرفته شده ترین زانوی غم...

.....

رسالت هنرمند

 

پوران جونم٬ پوری... پری... خواهرم!

من هنوزم فکر می‌کنم که تو به عنوان یه بانوی سالخورده‌ی عاقله٬ که به عدم توانایی های خودش به عنوان یه کارگردان تا حدی واقفه٬ می‌تونی ایده‌های بکر و با ارزش رو نریده باقی بذاری و بسپریشون دست یه کارگردان دیگه. فیلم «هیس» تو باعث شد من دوباره به جیرانی ایمان بیارم.

به جناب شهاب حسینی هم مراتب ارادت بنده را برسانید٬ و به ایشان بفرمایید٬ در هر نقش و شکل و لباسی که باشند٬ با هر حرکت٬ موجبات غش و ضعف و از دست شدگی عقل و شعور این جانب را فراهم می‌آورند. بوس و اینا...
«قرار عقل برفت و مجال صبر نماند
که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند»

 

۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

صاب مجلس

فهم و کمالات و سواد و تجربه... لابد «هذا من فضل ربکم»


یک وبلاگ نویسی هم بود که از تک تک کامنت گذاران پُست‌هاش تشکر می‌کرد. دونه، دونه. یعنی به امام هشتم. همه رو هی قدردانی می‌کرد. بعضیارَم حضوری.
حالا این برادر که از اول هم سطحش همین بود، توهین نکنیم، ولی کم خردِ خاک بر سرِ بی کلاسِ گاوی بود که دومی نداشت. حالا یکی دیگه رو بگو...، فرنگ رفته و با کمالات و روشن فکر و
cv سنگین و از این مزخرفا، یه باری که حواسش شاید نبود، به همه‌ی نظرات داده شده‌ی یکی از پُست‌هاش، اعمالِ جواب کرد. ولی با کمک دوستاش آخرش متوجه‌ی کار اشتباه خودش نشد و سعی نکرد دیگه تکرارش نکنه و کلاسِ کارش به گا رفت. بله بچه‌ها، خاله سوسکه هم در سلامتِ عقل و بلوغ کامل، تصمیم گرفت که دیگه با شلیته نره مغازش.
حالا،
دیدین اینایی که اولِ صحبت می‌خوان بهت بقبولونن خیلی لیبرال و بی طرف و اینا هستن؟ مثلا می‌گَن؛ "قضاوت نمی‌کنم ها..." یا " به من ارتباطی نداره، ولی..."، "خودش باید تصمیم بگیره اگه قبول کنه که..."، "اونم حق داره ها ولی من هیچ وقت اینطوری نبودم که..." بعد آخرش کله پاچه‌ی طرفُ بار میذارن؟
من اینطوری نیستم. از اول هم معلوم بود که قراره چی بگم؛ بقیه ی محاسنِ نور بالاتون به کنار، توی کلیشه‌ی بلاگرـخواننده ی "من کَچَلم تو مودار..." ریدین بابا. یعنی ریدین با "ر" ی دسته دار.
الآن من نمی‌دونم چرا ولی به نظرم بعضی‌ها که خیلی هم زیادی پیشِ خودشون به کلاس و باندری‌های وبلاگشون واقف هستن، اونقدرها آدم‌های جالبی نیستن. حجمِ مطالعاتِ به طورِ گسترده‌ای توی چشمِ خوانندگانِ با دهانِ باز متعجب و حیران شده‌‌شون هم توی حلقِ ما. واللا به قرآن.
یادم افتاد که از طرفِ یکی از همین نویسندگان(راویانِ متون)، یه بار به من پیشنهاد شد که مطلبی بنویسم، در این عمارتِ همایونی، در نقدِ کسی یا اتفاقی. مطلبی به سبکِ خودم. چرا که فقط لحنِ نقادانه‌ی به زعمِ عده ای رکیکِ من گویای عمق و زشتیِ اون اتفاق یا شخصیت می‌بود و از شأنِ وبلاگِ محترمشون، با انتشار این بیانات، هر قدر هم به حق و درست و روشنگر، کم می‌شد. نامبرده یه باری اَم قصد کرده‌بود با اسم مستعار نظری بنویسه ذیلِ مطلبی در اینجا، بی‌دونِ لینک و آدرس. خُب چرا صورتِ خودتُ شطرنجی می‌کنی برادرِ من؟ بِکِش بیرون بذا هرجا شأنته. این رفتارا، سر زدنشون از طرف آدم‌هایی که می‌گن توی اشتما دنبالِ ترویجِ چیزای خوبن، خیلی دردناکانه خنده‌داره.

پی اس: خیلی بی ربط یادِ این افتادم که چقد دلم می‌خواست بتونم به لیدی گاگا بگم: خانومم، هنرمند، شما صدات که محشره، قد و هیکلتم بد نیست، چهره‌ی زیبایی هم داری بدونِ آرایش، عالی هم میرقصی، کلی هم که طرفدار داری و جاییزه بردی و... آخه چرا خودتو عینِ این مادر به حروما درست می‌کنی میای رو سِن؟ ها؟ حیوون؟

۱۳۹۲ مرداد ۲۵, جمعه

"S'il te plaît. Apprivoise-moi!"

دارد غروب می‌شود.


خواب٬ نمی‌آید. امروز هم مثل چند روزِ گذشته جمعه بود.

"Si tu m'apprivoises, ma vie sera comme ensoleillée. Je connaîtrai un bruit de pas qui sera différent de tous les autres. les autres pas me font rentrer sous terre. Le tien m'appellera nous du terrier, comme une musique."
Le Petit Prince

«خاطر عام برده‌ای٬ خون خواص خورده‌ای»


ادبیات فاخر کهن (برداشت آزاد و انحرافی)


«جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد.»
این عین عبارت «مشرف‌الدین»است. یحتمل پس از تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت. یعنی من٬ خرابِ کلامشم لامصبُ.

۱۳۹۲ مرداد ۱۲, شنبه

"در مبل های عطر ِ تو بلعیده"

دیشب


یکی دو دقیقه‌ به وقتِ خواب که نمی‌دانم چقدر می‌شود در زمانِ بیداری، بینِ همه‌ی کابوس‌هام

نورِ زیادی دیدم از چهار شیشه‌ی کدرِ درِ چوبی یک راهروی تاریک،

آنطرفش یک سرسرای بسیار روشن بود با سقفی بلند و سفید و دیوارهایی به رنگ سبز/آبی، رنگِ خانه‌ی قدیمی مادر. که دیوارِ روبروی من یک طاقچه هم داشت با یک آینه بیضوی نقره‌ای رویش. سمت راستِ تالار، جای دیوار، پنجره‌های بلندِ سرتاسری بودند (شاید هم در)، با پرده‌های توری ساده‌ی آویزان که باد به رقص در آورده‌بودشان. پرده‌های سفیدِ مات، وانیلی.

پُر از نور بود و هوای تازه ای که انگاری از آنطرف پنجره ها از روی گل‌ها و درخت ها بلند و وارد فضا می‌شد. عصر بود اما با نورِ دمِ ظهر، شفاف، سیقلی. نشسته بودیم روی یک کاناپه‌ی بزرگِ پارچه‌ای. رو به پنجره. من پاهایم را کمی دراز کرده‌بودم سمتِ تو. معلوم بود که اواخر تابستان است و خنکای شهریور اما ظرفِ انارِ جلوی مان، روی میز، باعث می‌شد فکر کنم که یک روزِ استثنائا آرامِ پائیزیست. چهلچراغِ کریستالی بزرگی که از سقف آویخته بود تا نزدیکی بالای سرِ ما پایین آمده بود، دانه‌های کریستالِ ترد و شکننده‌اش با صدای نوازشگرانه‌ای به هم می‌خوردند و انسان را مسخ می کردند.

من چایِ دارچین می نوشیدم و تو تاریخ بیهقی می‌خواندی. بلند بلند...

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

"زخم بر من زنی و دستِ من آلوده کنی..."

آخرِ شاهنامه...


آدمِ متوقعی نبوده‌ام. از آن دسته افرادی که دائما منتظر تشکر دیگرانند برای کارهای کوچک و بزرگ و یا آنها که کاری را صرفا برای دریافت قدردانی بعدش انجام می‌دهند. بیشتر مواقع هم به اشتباهات خودم واقف بوده‌ام چرا که اینقدر هوشمند هستم که بدانم دارم اشتباه‌ می کنم و یا فلان کار و فلان حرفم درست نبوده است. و چنان عاشقم که به سختی می‌توانم از رفتار و گفتارِ هرچند گاهی غلطِ معشوق، خُرده بگیرم و گلایه کنم و یا از برخی رفتارهای موجه به ظاهر اشتباه خودم دفاع. تو این‌گونه نیستی و نبوده‌ای.

۱۳۹۲ مرداد ۸, سه‌شنبه

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

“البته که شما را خواهم دید. با کمالِ علاقه و هیجان.”

«...که مبلغی دلِ خلق است زیرِ هر شکنش»

هوای کبود قبل از طلوعِ یک صبحِ سردِ اواخرِ پاییز، نمِ نرمی روی پُرزهای پارچه‌ی پشمیِ پالتواَم نشسته‌بود. حیاط دانشکده خالی بود از آدم. انگار که ساختمان‌ها هم هنوز خواب بودند. وارد ساختمانِ شهرسازی که شدم چراغ ها خاموش بودند. جای پریزها را بلد بودم. درِ دفترش قفل بود. هر روز حدود 6 صبح می آمد به قولِ خودش مشتری‌های قبل از کلاس ساعت ۸ را رفع و رجوع کند. امروز تأخیر داشت.
نشستم روبروی در اتاقش روی زمین،‌ جزوه‌ها و مقاله‌ها و آی پدم را در آوردم. قرار بود راجع به موضوعی حرف بزنیم، و من باید ساعت 8 سر کار می بودم. فکر کردم بهتر است برایش نامه‌ای بنویسم که اگرمجبور شدم بروم پیش از اینکه ببینمش٬ شرحِ پیشرفت کارم را بدهم و اینکه آمدم و نبود و ...
کمی که نوشتم احساس کردم کسی بالای سرم ایستاده، آمده‌ بود.  پرسید: «داری چی می‌نویسی کله‌ی سحری؟ پاشو... دستتو بگیرم؟(خندید و رفت سمت در دفترش)... باید یه کیلید در اتاقمو بهت بدم برا اینجور وقتا.» دست‌هاش...
بلند قامت و چهارشانه. از آن استیل‌هایی که هرچه بپوشند بهشان می‌آید و البته که هر چیزی نمی‌‌پوشند. کنار تُنِ زنگ دارِ صداش، ته لهجهٔ خاصی که کمی معلوم می‌کرد اصالتا تهرانی نیست و نحوهٔ اداکردن با حرارت واژه‌هاش حواس آدم را پرت می‌کرد. حرکت دست‌هاش در هوا موقع توضیح مسائل، یک جوری که انگار خطوط نامرئی رسم می کردند، اوج می‌گرفتند، فرود می‌آمدند، کشیدگی انگشت‌هاش که به شکل موزونی از هم باز می‌شدند و می‌رفتند لای موهایِ بلندِ حالاـ دیگرـ کمی ـ خاکستری اش، آنقدر با هیجان راجع به مسائل تخصصی حرف می‌زد و آنقدر مسلط بود به موضوعات که احساس نمی‌شد کلاس درس است و دانشگاه. بیان بسیار قوی و حرفه‌ای. همه را به یک اندازه از نظر می‌گذراند و البته فقط به تعداد معدودی لبخند می‌زد. گاهی که می‌خواست روی سؤالی فکر کند، دستهاش را توی جیب شلوارش می‌کرد و متمرکز قدم می زد و قدم می زد. همیشه از اتاقش تا کلاس، کُتش را می پوشید و با حالت رسمی وارد کلاس می شد، کمی  که می‌گذشت٬ کُتش را در میآورد و آخر کلاس هم کتش را می‌انداخت روی دوشش و از کلاس خارج می‌شد و معمولا هم با یکی دو دانشجو به دنبالش برای پرسش. گاهی که حواسم از حرف‌هاش پرت می‌شد با خودم فکر می‌کردم که چطور ‌می‌شود در تمام جوانب تا این حد جذاب بود؟ ...
(می‌گفت که بیایم سر کلاس‌ها سوای هر تصمیم و اتفاقی. چند بار گفت که جای من خالی بوده و یک بار هم به گمانم کم حواسی کرد و گفت که دلش برایم تنگ شده.) هر بار که با هم حرف می زنیم، اگر شخصِ سومی ما را مشاهده کند، اگر که اختلاف سنی را نادیده‌ بگیرد٬ متوجه دو دوستِ سرخوشِ قاه قاهی می شود که خیلی وقت است همدیگر را می‌شناسند و حرف هایی با هم دارند که با دیگران ندارند.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

IceCream

«اصل مقصود است... »


«خُذ الغایات و اُترُک المبادی.»
امروز ظهر٬ بعد از حدود ۳۷-۳۸ ساعت بی‌خوابی٬ یه چیزایی رو می‌دیدم که به نظر می‌رسید بقیه نمی‌بینن. یه چیزی شبیه سایه‌های متحرک و مواج. به رنگ‌های قرمز و سیاه. تا اینجاش مشکلی نبود. از وقتی واقعاَ ترسیدم که دیدم سایه‌هایی که از وسط بقیه رَد می‌شن و کِر کِر می‌خندن٬ به من که می‌رسن با احترام از سر راهم می‌رن کنار. یکیشون هم وایساده بود جلو میزِ من و هر بار که آقای رئیس می‌اومد بالای سرم٬ بهش انگشت نشون می‌داد.

۱۳۹۲ مرداد ۴, جمعه

مُغَنی کجایی؟ کُلَنگِت کجاست؟

-->

اَعوذُ بالعوام‌الناس مِنْ شَرِّ این همه روشنفکر کون باهوش (ترجمهٔ تحت اللفظی Smart Ass)


یه زمانی مُد بود و همچین با کلاس٬ که طرف یا از طبقه‌ی خیلی ثروتمند باشه یا از طبقه‌ی خیلی فقیر، اون موقع ها قسمت اعظم جامعه٬ طبقه ی متوسط (اقتصادی) و کم و بیش طبقه‌ی روشنفکرا و درس خونده‌ها و معلما و استادای دانشگاه و دانشجوها و شاعرا و نویسنده‌ها بودن. طبقه‌ی فئودال٬ بیزینِسِ خودشون و داشتن و یه لقمه نون و بوقلمون خودشونُ می‌خوردن٬ فقرا هم٬ دسته و گَنگ و گذرهای قُرُق شده‌ی خودشونُ داشتن.


حالا که به لطف پیشرفتای اقتصادی و حقوق بشری و سیاسی مملکت تو هشت سالِ اخیر٬ طبقه‌ی متوسط از جامعه کلا حذف شده، هی همه دست و پا می زنن که خودشونُ از بالا و پایین بکشن تو این طبقه. یه باری اَم یکی از رفقا انقدر محکم در صدد بر اومده بود که تا 2 هفته کمرش گرفته بود. دیگه یعنی انقد آمپول و اینا زد که هنوزم که هنوزه درست نشده. آبروش جلو مامانش‌اینا رفت. همه هم هی می‌پرسیدن تو که دوست دختر داشتی چرا تَنا تَنا؟


این گروهی که خودشونُ خیلی شیکم-خیاری زورـچَپون کردن تو صفِ یارانهْ نقدیِ فرهنگی جماعت٬ با خودشون یه جور پرستیژ و لایف استایل خاصدِ خودشونُ آوردن٬ که البته خوب هم هست. چرا که اینجوری٬ به راحتی از بقیه‌ی گلٌه قابل شناسایی هستند. مثلا وقتی داری یه اتفاقیو تعریف می‌کنی٬ که توش صحبت از کیونِ یه نفرِ( حتی) فرضی می‌شه٬ طرف چنان آخ و واخش می‌ره هوا٬ یا بعداً نظرشُ راجع به اینکه چقدر بی شخصیت هستی بهت ابلاغ می‌کنه. در نهایت هم می‌ره یه  Ristraining Order می‌گیره که از فاصله ۵۰ یاردی نتونیم بهش نزدیک بشیم. آخه می‌دونین این دسته از روشنفکرا خیلی زود دچار کسورِ شأنیات می‌شَن.


 نه عزیز دلم٬ نه آقاجان٬ نه خانم جان٬ به نظر من همون طور که فاحشگی سقف سنی نداره، روشنفکر بودن(به معنای آدم‌حسابی بودن) هم طبقهٔ اقتصادی و اجتماعی نداره. ادبیاتِ خاص خودشُ نداره. به سطح تحصیلات هم هیچ ربطی نداره. این چیزا به بد دهنی و هرچی که معنی بد میده هم مربوط نیست.


در رابطه با اینکه اسم من به عنوان یک شخص بی‌ادبِ بی شعورِ بی فرهنگ توی محافل می‌چرخه٬ مثلا وقتی می‌خوان یه کاریو تقبیح کُنن می‌گَن: شهرزاد شدی! یا شهرزاد بازی در نیار و از این حرفا... از همینجا می‌خوام اعلام کنم که... اعلا...اع... می‌بخشین٬ بغض گلومو گرفته. خیلی خوشحالم. خیلی.


سیگارم که به خط تعارف برسه، پابلیش و تاچ می کنم.


پی نوشت: در نگارش این نوشتار٬ به دلیل گُشادیِ نویسنده٬ هیچ گونه مطالعه و جستجویی در رابطه با الگوهای تحرکات اجتماعی بین طبقه‌ای٬ ویژگی‌های طبقات اجتماعی و اقتصادی جامعه٬ تحلیل دلائل ظهور و افول طبقه‌ی متوسط فرهنگی جامعه ایران از اون وَختا تا الآن صورت نگرفته‌است. درست و غلطش پای خودتون دیگه. شهرسازم من٬  مردم/جامعه شناس که نیستم. سؤالی دارین اگه٬ برین از دکتر پارسی بپرسین.

۱۳۹۲ مرداد ۲, چهارشنبه

نظریه ی خشونت/ درماندگی

نفهمیدم چطور از وسطم رَد شد...

 

من قائل به خشونتم. بله.

و معتقدم یک اعضایی از بدنِ اینها را باید پوست کند٬ در روغن هسته‌ی انگور تفت داد و به دندان کشید.
کدام عضو؟ یعنی نمی‌دونید؟


حتی توی هری‌ پاتر هم برای پرواز جاروهای پرنده حریم هوایی قائل بودن. اما اینجا موتور‌سوارا گلاب به روتون ۲ دسته دارَن: 

۱)اونایی که از تو پیاده‌رو میرَن.

۲) اونایی که از تو پیاده‌رو «هم» می‌رن.

 


۱۳۹۲ تیر ۳۱, دوشنبه

تولدت مبارك آقاهه اَم...

بالاخره آمد، آمدى...



هميشه، هنوز، ناگهان، شديداً، دُرُسته، واى... من چقدر ، ١٥ تا از ١٠ تا دوستت دارم.
هيچ ميانه ى خوبى هم با قيدها ندارم. 

۱۳۹۲ تیر ۲۹, شنبه

"...هاتف غيب ندا داد كه؛ آرى، بكند."

" يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب..."


يكى از اين دو سه. 
حالا اگر هم نشد، خيلى خودتان را به زحمت نيندازيد. راضى نيستيم به جانِ شما.

به قول مجرى متشخص برنامه راديو ٧؛ "...امروز هم از همان روزهاى آبى مايل به رفتن است."

۱۳۹۲ تیر ۲۸, جمعه

كاش من انقدر بزرگ نمى شدم...

آنوقت شايد تو هم انقدر پير نمى شدى.


با هيجان زياد گفت كه درخت گردويش امثال ٤تا گردو داده و گفت كه يكيش مالِ من است. ديگر از كوچكتر بودن باغچه و حياطش در اين خانه جديد نسبت به آن عمارت قديمى شكايتى نمى كند. با اينكه به خاطر شرايط جسمى نمى تواند از خانه بيرون برود، پُر است از شور زندگى. غصه مى خورد كه نمى تواند روزه بگيرد، مهمانى بدهد و بچه ها را دور هم جمع كند. دلم كه خيلى مى گيرد، تلفن مى كنم، صدايش از پشت گوشى تلفن من را سر حال مى آورد مادرم...

ازش خواهش كردم يكى از قصه هايى را كه در كودكى برايم مى گفت و من فقط اسمش را يادم بود، بازَش بگويدم؛ "قصه ى گازُر (به معنى جامه شوى و يا غسال)"
تعريف كرد، پُر شدم از حس نرم و نارنجى كودكى....
"تَق، تَق، تَق.... كى هستى؟ .... گازُر هُى، گازُر هُى.... گازُر به شوى رفته، به شستشوى رفته، هر وقت اومد به خونه، ميگم به خدمت آيد...."

هر چه در اينترنت سرچ كردم چيزى شبيه اين قصه نيافتم و مادر هم خاطرش نبود كه اين داستانك را كجا خوانده. ( بعد ترها فهميديم كه كتاب هاى خطى و قديمى مادر ، كليله و دمنه و شاهنامه و امير ارسلان و ..... بوده اند.)
 گويا محمدعلى سپانلو مجموعه اى جمع آورى كرده از قصه هاى قديمى به نام "داستان قديم" كه قصه ى شاه و گازُر  هم در آن آورده شده است.