۱۳۹۱ اسفند ۹, چهارشنبه


J'en ai marre de vos bonnes manières, c'est trop pour moi..."

Moi je mange avec les mains et je suis comme ça

Je parle fort et je suis franche, excusez-moi

Finie l'hypocrisie, moi je me casse de là

J'en ai marre des langues de bois

"...Regardez-moi, de toute manière je vous en veux pas et je suis comme ça !

۱۳۹۱ اسفند ۸, سه‌شنبه


".you’ll have trouble putting on your pants

سوار اتومبیل مسافرکش شخصی که می شویم یک تاکسی خطی ترمز می کند کنارش و بحث عمیقی بین دو راننده، یکی پارتیکولار و تمامیت خواه و دیگری کثرت گرای متمایل به گرایش چپ نو، در می گیرد. در ابتدا به نظر می رسد که طرفین صرفا قصد بیان دیدگاه های خود راجع به مسئله ی رقابت و منافع شخصی و عمومی را دارند ولی به مجرد اینکه راننده تاکسی به نقد اندیشه ی هگلی کلیت می پردازد و راننده ی اتومبیل شخصی بحث تئوری کنش ارتباطی هابرماس را پیش می کشد، هنوز مفهوم "سیستم" و " Life World" از دهانش خارج نشده راننده ی تاکسی مکتب فرانکفرت را با گُه یکی کرده و با قناعتی فرهیخته مآبانه از بین تمام انتخاب های موجود و متداول، صرفا به گفتن " خبر مرگت..." اکتفا نموده، گاز داده، دور می شود.




ساعت 18:10 دقیقه شنبه، یکی از روزهای اواخر زمستان 91، بعد از کار، مستقیم آمده ام انقلاب، سرگردان به دنبال چیزی که انگار پیدا نمی شود در هیچ کدام از مغازه های کتاب و لوازم تحریری بَرِ این خیابان. شدیدا خسته ام اما به سرم می زند که بروم سراغ مغازه های خاک گرفتهٔ خیابان ژاندارمری که با اختلاف یک بلوک، جنوب و موازی خیابان انقلاب است، آخرین امید...

هوا دارد تاریکتر می شود و کمی هم سرد تر. به این فکر می کنم که الان می شد در خانه باشم،‌ دراز روی کاناپه، وب گردی، بیگ بَنگ، چای... سرم کمی سبُک شده، پیاده روی جنوبی این خیابان نسبتا باریک چندان شلوغ نیست. از روبرو یک خانم مُسِن و دختر جوانی که همراهش است به سمت من می آیند. هر دو چاق و توپولی، نه راه باز می کنند نه فرصت می دهند من از سر راهشان کنار بروم. طعنه می زنند، کوله پشتی ام کشیده می شود به دیوار، اخم می کنم، چشم غره می روند، بی خیال می شوم، با طمانینه و تن نازی فاصله می گیرم و فکر می کنم: گورِ پدرشان. شعورشان مشمول مرور زمان شده. مملکت که صاحب نداشته باشد بهتر از این نمی شود. هار شده اند ملتِ پدرسوخته این شبِ عیدی. یادم افتاد که مامان همیشه در حالِ شست و شور و خانه تکانیِ شبِ عید، روحِ پدر و پدر جدِّ خشایار شاه را مورد تفقد قرار می داد و وقتی منِ 10-11 ساله بهش یادآوری می کردم که نوروز هیچ ربطی به خشایار نداره و این کیومرث و جمشید هستند که باید مورد مذمت قرار بگیرند، خود من رو هم با خشایار جمع می بست. و بعد تر فکر می کنم: خاک بر سرِ من با این طرز فکرِ خویش پسندیدهٔ خودم.

پیر مرد بلند قامتی نزدیک می شود. عادت ندارم آدم ها را بر انداز کنم،‌نه حد اقل کسانی را که از روبرو می آیند و یا حواسشان به نگاه من هست. در یک نگاه متوجه می شوم که چهرهٔ خسته و چروکیده ای دارد. شانه های لاغر و پهنش کمی خم شده. کت قهوه ای تیره و شلوار مندرس سرمه ای. ترکیبی نا موفق. سیگاری که در دست چپش دارد نیمه سوخته و روشن است. رد می شود.

از یکی دو مغازه پرس و جو می کنم. هوا تاریک تر شده و نور غالب پیاده رو از ویترین کتاب فروشی هاست. از روبرو مردی نزدیک می شود. دو کودک با عجله از او سبقت می گیرند و می دوند و دور می شوند. مرد با سرعت ثابتی به من نزدیک می شود. نور مغازه ها... پیر مرد قد بلندیست، مو های تقریبا سفید و کم پشت و نا مرتب. ظاهر لباس پوشیدنش رسمی است. شاید چند سالِ پیش خیلی خوش پوش به حساب می آمده اما الان از فاصلهٔ 1 متری می شود پوسیدگی های لبهٔ یقهٔ کت و پاچه های شلوارش را تشخیص داد. چشم های خاکستری مات... رد می شود. چند قدم جلو تر می ایستم. به سرعت بر می گردم. هنوز دارد می رود. همان پیر مرد قبلی است. با همان سیگار روشن نیمه سوخته! فکر می کنم: لابد کاری داشته و برگشته و این شده که دوباره از روبروی من سر درآورده. این عوامِ پدرسوخته...

آنقدر خسته و کلافه ام که دلم می خواهد بنشینم لبهٔ پیاده رو، دارم می رسم به تقاطع خیابان 12 فروردین. هوا کاملا تاریک شده. خیابان تقریبا خلوت است. به سر خیابان نرسیده ام که برای بار سوم همان پیرمرد قد بلند را می بینم که با قدم هایی بلند و آهسته به من نزدیک می شود. دوباره از روبرو! ناخوداگاه خودم را از پیاده رو به خیابان می کشم. یک اتومبیل و یک موتور سوار از کنارم عبور می کنند. پیرمرد به جلو خیره شده و سیگاری که در دست چپش دارد هنوز روشن و نیمه سوخته است. رد می شود...

با خودم فکر می کنم: خانوادهٔ این شخص باید خیلی نگرانش باشند. طفلکی ها...

۱۳۹۱ اسفند ۶, یکشنبه

"... بازار مرا دیده بازار دگر رفتی"


"آفتاب: محمدمهدی امامی ناصری - مدیرمسئول روزنامه‌ی مغرب - در گفت‌وگو با ایسنا، با اعلام این خبر در این‌باره توضیح داد: این تذکر در چهار بند است، درباره‌ی انتشار مطلبی از سیمین بهبهانی، درج مطلب از جمشید بسم‌الله، انتشار تصویری از سیدمحمد خاتمی و مطالب منتشرشده درباره‌ی او، که تمام این‌ها را مغایر با مصوبه‌ی شورای عالی امنیت ملی دانسته‌اند و در بند آخر نیز ضمیمه‌ی «دریچه» روزنامه‌ی مغرب را نشریه‌ای جداگانه از این روزنامه ارزیابی کرده‌اند.
...
روزنامه‌ی مغرب پس از ۱۱۹ روز توقیف، پنجم اسفندماه منتشر شد و با انتشار دومین شماره از دور جدید انتشارش، از معاونت مطبوعاتی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تذکر گرفت."




۱۳۹۱ اسفند ۱, سه‌شنبه


تمام طول هفته تشنج و استرس، گاهی فقط می خوابد که نفهمد زمان چگونه می گذرد، هیچ حرکتی، هیچ نوری... فرار که نمی تواند بکند، باید تحمل کرد.

یه نا امیدیِ بزرگ همیشه وقتی اتفاق می افته که پایا بودنِ یه اتفاقِ بی نظیرِ خوب رو باور کنیم. یه آدمِ واقع بین همیشه می تونه به تلخی بگه "من می دونستم"، شونه هاشو به حالت بی اهمیتی بالا بندازه و غمشو پشتِ ژستِ عاقلانش پنهان کنه.  البته یه حالت افراطی ای هم هست مثل شخصیت "گلام" در " ماجراهای گالیور"، همیشه با لحنِ کِش داری می گفت: "من می دونم... کارمون تمومه... من می دونم...".


« بزغاله با خودش گفت "یک" و صدای او را گوساله ای که در آن نزدیکی مشغول خوردن علف بود شنید. گوساله پرسید: " چه کار می کنی؟!" بزغاله جواب داد:" من دارم خودم رو می شمرم. دوست داری تو رو هم بشمرم؟" گوساله گفت: " اگه درد نداره بشمر."...»

ای تمام قصه های کودکی،
بیایید من را بردارید ببرید با خودتان. هی... با شما هستم حتی، ای "دزدِ" مرغِ فلفلی، ای "گرگِ" بُز بُز قندی، ای "قمر وزیر" امیر ارسلان نامدار ...

پناه می برم به قصه های کودکی از شر انسان های عاقل بالغ.
یک نفر پیدا شود بیاید من را هم بشمرد، آی م بِگینگ. خیلی وضعیت اورژانسی است. اگر می شود لطفاً کنید دست به دست، بیاید تا این وَرِ مجلس.

۱۳۹۱ بهمن ۲۰, جمعه


"قرار نبود رنگ چشم هایت سیاه باشند. قرار بود باهوش تر باشی، کمی با احساس تر، شاید حتی اندکی دخترانه تر. بلند تر از آنی شدی که قرار بود بشوی. مغرور تر. دست هایت شبیه دست های مَنند. راحت ساز می زنی. کشیدگیِ متناسبِ انگشتانت... بیشتر از آنی شبیه منی که دلم می خواست. قرار بود مالِ خودِ من باشی، بی شریک. قرار بود از اینجا ببرمت یک جای دور که دست هیچ کدام از آدم های دور و برمان بهمان نرسد. با هم تمام دنیا را می گشتیم، من از تو مواظبت می کردم و از یک جایی به بعد تو از من. بعد هم که بزرگ تر شدی، برگردیم و من تو را به همه معرفی کنم("پسرم الیاس...") و شاید کسی را به تو؛

بی هیچ اندوهی از اینکه چرا هیچ کسی با ما نماند، برای هم بَس می شدیم. نگاهت و لبخندت برای من آشنا می بود هر بار، زندگی آن روی خوشش را نشانمان می داد و می رفتیم جزء آدم های خوشبخت."

یک چیزهایی همیشه خوبند. همیشه کار می کنند؛ مثل قضاوت نکردن. حتی می شود راجع به آدم هایی که قضاوت می کنند هم قضاوت نکرد. یک مرز هایی هستند، قراردادی، نامرئی، تا وقتی در حدودشان قدم بر می داری نه کسی می فهمد،‌نه اتفاقی می افتد. بحث قانون نیست، عُرف است. و حدِ آزادیِ متفاوت بودن در یک جامعه، همان حدِ آزادیست. حسِّ مالکیت هم از آن بحث های چالش برانگیز است، در حدِ آزادی یا عدم آزادی سقط جنین یا صدور مجوز مرگ بیماری که امیدی به ادامه حیات ندارد یا جدیداً تر بحث حقوق بشر و گرایشات جنسی.

مالکیت؛ مالِ من، کیفِ من، ماشینِ من، اتاقِ من، میزِ من، خانهٔ من، شهرِ من، عشقِ من، همسرِ من...

هیچ مالکیتی ابدی نیست، این یک اصل پذیرفته شده است. اما گاهی اینکه بدانی یک چیزهایی هستند که فعلا مالِ تو اند، می توانی به همه اعلام کنی، نشانشان بدهی، شاید پُز بدهی، بشوند بخشی از تو، کم باشید بدونِ هم، این "کمی بیشتر از دل بستن" دلگرمیست.

وقتی کسی دیوار می کشد بین خودش و خودت، با یک درِ خوشگل، با آیفونِ تصویری و یک سکو برای نشستن و انتظار و تو باید در بزنی، منتظر بمانی هر بار، تا در را باز کند، و عادت کنی که گاهاً کسی آن طرف دیوار نباشد یا اگر هم هست "تنها" نباشد. عادت کنی که برگردی... دیوار، دیوار است.

وقتی کسی می رود، شاید نه الزاما فیزیکی، وقتی کسی شروع می کند به رفتن، یکی یکی بار و بندیلش را جمع می کند از ذهنت، از دلت، جدای از اینکه چه طور آمده، از کی؟ می خواسته کجای زندگیت باشد و تو کجا جایش دادی، فارغ از همهٔ‌ قضاوت های تقصیر من- تقصیرِ او، وقتی که دارد می رود یا مجبورت می کند که بیرونش کنی، می خواستی که باشد اما... این کم شدن بارِ بودن، کم شدنِ دلخوشیِ خیالِ خوشِ آینده، برعکس سنگینت می کند. مثل سکهٔ فلزی تاب می خوری و می خوابی کفِ تُنگ. سرد، منجمد، متنفر، مفلوک ...

۱۳۹۱ بهمن ۱۶, دوشنبه

 مخاطبِ خاص دارم.... (این علائم ویرایشی که میرن اولِ خط باید از اِشتما طرد شَن)

زنان قوم لوط به پيغمبر:
- تو روشنفكرى؟
-بعله.
-يَنى هيش حِسّى به دخترا ندارى؟


قسمت شه يه بارم دسّه جَمى...









۱۳۹۱ بهمن ۱۴, شنبه




مهربان و مؤدب؛ از مسافرین محترم تقاضا می شود، از لبهٔ سکو فاصله بگیرند. قربونْتون شَم
لحن اخطاری و نگران؛ "تا لحظاتی دیگر قطار وارد ایستگاه می شود، ‌لطفا فاصله ایمنی خود را با لبه سکو حفظ بفرمایید. خانوم بچتون آویزون شده لبه سکو
بغض می کنه؛ "مسافرین، من دارم توی دوربین می بینمتون، التماس می کنم از لبه سکو فاصله بگیرین. مادر جان همه رو زدی برسی اون جلو، چی می دن حالا؟ اکسیر جوانی؟" سرشو می گیره لای دستاش و واسه غریبی خودش های های گریه می کنه.

لحن خشن، خشک و ظاهراً بی تفاوت؛ " مسافرین محترم، جهت حفظ امنیت خود (... صدای باز کردن نوشابه قوطی ای) از خط قرمز لبه سکو جلوتر نروید. اگر هم رفتید به من چه. میکِشی عقب یا نه زنیکه؟"



هیچ کس به هیچ جاش نیست. همه یه نگاه بی تفاوت به همدیگه می کنن و یه نگاه به پاهاشون که تا نصفه از لبه سکو رد شده و هیچ کس جابجا نمی شه

از قطار خبری نیست ولی صدای صوتش میاد. کمی که دقیق تر گوش می دن متوجه می شَن که این صدای نعرهٔ مرد پشت بلندگو اِ. میکروفون-چی کاملا لُخت شده و در انتهای ایستگاه قسمت بانوان دیده میشه. خانم ها یا جیغ می کشن و فرار می کنن یا با کنجکاوی تمام و با استفاده از هرج و مرج به وجود اومده سرک می کشن وهیکل لُخت، سفید و کم موی مرد رو برانداز می کنن. پیرزنی که از همه بیشتر به لبه سکو نزدیک شده بود میفته توی چالهٔ قطار. انگشتای لاغر و نحیفشو هنوز میشه دید که آویزونه لبه سکو شده و سعی داره خودشو بالا بکشه. مرد جوان لخت با خونسردی بالای سر پیرزن می ایسته و غش غش می خنده. بعد آروم آروم شروع می کنه به راه رفتن روی بیرونی ترین قسمت لبهٔ سکو و در حال راه رفتن میشاشه روی سکو. حرف های نا مفهومی می زنه و گاهی سرو دستاشو به شدت تکون میده. به وسط سکو که می رسه تعادلش و از دست می ده ولی نمی اُفته.مسافرا نفساشونو حبس می کنن. جلو تر یه کیف پارچه ای پر از لباس زیر زنانه افتاده سر راهش. پشت به جمعیت خم میشه، و با وسواس یه شرت بنفش توری مدل جنیفری بر میداره و در حال پوشیدنش به نظام آپارتاید آفریقای جنوبی درود می فرسته. صدای نزدیک شدن قطار میاد و مرد جوان شروع می کنه لی لی کردن و بلند بلند کفر میگه. از میون جمعیت یه عده باهاش همراهی می کنن. یه عده هم خیلی بی ربط شعار می دن " ما همه مجید هستیم". فروشندهٔ لباس زیر سرش شلوغ شده. قطار با سرعت وارد ایستگاه میشه و مرد جوانِ لُختِ شرت بنفش، خودشو پرتاب می کنه زیر قطار. جیغ و فریاد مردم و مرد از وسط دو نصف میشه، شایدم سه نصف. این کارو ما باهاش کردیم. وقتشه به خودمون بیایم و از لبه سکو فاصله بگیریم و از مراجعهٔ شمارهٔ 237 به باجهٔ 4 جلوگیری کنیم