۱۳۹۲ فروردین ۱۱, یکشنبه

۱۳۹۲ فروردین ۱۰, شنبه


و البته بودند کسانی که هیچ گاه نفهمیدند که کی باید بکِشَند بیرون. اساسا تا زمانی که یک جایِمان به یک جایی گیر کرده باشد، گیری داده باشیم یا بِهِمان گیری داده باشند، آرام و متمرکز نخواهیم بود. یک چیزهایی را باید از دست داد تا چیز های بهتری را بدست آورد. باید محرومیت کشید یک چندی. بعدش اوضاع بهتر می شود. بعلههه، به قولِ مادر: "دنبالهٔ دنیا درازه، تازه اولشه...".
الآن چند روز است که هِی دارم قربانِ خودم می روم که از دوران گذارم قِصِر در رفتم. حالا تنهام در میان چند تا تنهای خوبِ دیگر، خوشحالم، شبهایم هم دیگر روشنند این روزترها...


صبح که داشتم لباس می پوشیدم، جلوی آینه، خیره به صورتِ خودم، یادِ این دیالوگِ پایانیِ نیکی کریمی(فرشته) و مریلا زارعی (رؤیا) در فیلم "دو زن" اثر تهمینه میلانی افتادم :

"فرشته: وای من چقد کار دارم؟ رویا....
رؤیا: جانم...
فرشته: یه احساس عجیبی دارم... مِثِ یه پرندهٔ آزادم اما بال ندارم....
رؤیا: می فهمم...
فرشته: تو فک می کنی چه بلایی سرم می یاد؟
رؤیا: هیچ بلایی تو فقط ی مدتی ضعیف و مریض شدی...باید بخوابی...عمیق هم بخوابی..
       بعدش موفق می شی می تونی تصمیم بگیری...فرشته مطمئنم...
       من تورو خوب می شناسم..."


۱۳۹۲ فروردین ۹, جمعه


شبِ سالِ نو. روبروی من نشسته و دارد با چشم های بسته تلاش می کند جای درستِ قاشق، چنگال و چاقو را که چند دقیقه پیش مهمان دار رستوران با وسواس دو طرف بشقابش چیده بود حدس بزند...  و "...من غرق نگاه و تماشای پلکهای تو ام...".
خوب بود، خوب بودیم، خوبیم، خوب...

۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

My Dearly Beloved ANONYMOUS
Hi
تلاش ها و ممارست شما در جهت کشف و افشای روابط پنهان و زندگی فاسد و خارج از معیارهای اخلاقی و هرچه زشتی و پلیدی برخی افراد معلوم الحال و در عین حال مجهول الهویه دهان ما را مورد عنایت قرار داده است. افتخار آشنایی از نزدیک با شما را چه داشته بودم و چه نداشته خواهم بود، تصور می کنم وجود روشنگر، متن ثقیل و گوگولی، و پشتکار شما در جهت حرکت به سمت مقصد راستین صداقت و حقیقت ستودنیست و موهبتیست آن جهانی. می¬دانم که در مسیر ترور شخصیت افراد، راست کرده، تمام قد ایستاده اید. چیزی که شاید نمی دانم این است که در مَثَلِ عامیانه از نظر فیزیولوژیکی دقیقا کجای شما ایراد دارد که "ناشناس" کامنت می فرمایید. آوَرین، آوَرین.

اِنی وِی، از زمانی که در وبلاگ پُر خواننده ای به لینک وبلاگ این جانب(آن)، ارجاع داده اید تعداد خوانندگان این کلبهٔ حقیر و خلوت نزیک به 3 برابر شده است. وفقکم الله .

"روی در پرده و از پرده برون می‌نگری//پرده‌بردار، که داریم سر پرده‌دری..."



پی نوشتَک: مطلب مورد گزارش (خشتکِ عثمان) اصلاح شد. مطالبِ دیگرِ کُوت(Quote) شده و یا ارجاعیِ انتشار یافته در این وبلاگ به محضرتان کرده می شود کما فرض الله،‌ باشد که مورد استفاده های بعدی در وبلاگ های ترجیحا پُر خوانندهٔ دیگر قرار گیرد.



Yours Truly
Shahrzad

۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه



3 سالگی: "دستتُ نیار نزدیک شعلهٔ آتیش عزیزم، داغه، می سوزی."
"زوزیده نمیشی اَم."
(سوزیدم)

4 سالگی: "برف یخ زده، می خوری زمین. توی خونه بازی کنین. نَری تو حیاط شهرزاد."
"نمی نیشَم."(رفتم و سُر خوردم و دستم شکست)
.
.
.

27 سالگی: یه مدت به اعصابت استراحت بده. زندگی کن. لذت ببر. درگیر کسی نشو. آدمها آدامسَن. شیرینیشون زمان داره. اگه زیادی نگَه داریشون، ‌تلخ می شن. اگه قورتشون بدی یُبس میشی. در ضمن، سیگار نکش، پسته بخور.(در این گفتگو با استفاده از برهان " نه الزاماً"، مغالطهٔ رایج بین اقلیت روشنفکر جامعه بحث رو به بیراهه کشوندم و درنهایت با استفاده از مغالطه های " بستگی داره، این دلیل نمی شه و نظر هرکس برای خودش محترمه مذاکره رو به نفع خودم خاطمه دادم. )

"مشکل است این که کسی را به کسی دل برود"


"...و مردم نمی دانندچگونه می شود بی هیچ واژه ای
کسی را که این همه دور است

"...این همه دوست داشت


۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه


چرخِ این روزگار که دارد ناعادلانه و بی رضایت ما می چرخد، درد هم که همینطوری شده است سهمیهٔ روزانه با دوزِ متغیر و نرخ مصوب. خُب، محبوبِ من، در این میانه،
تو
کمی
 فقط کمی
 باش.
 تفاوت است میان "بودن" و "بودن". آنقدر دور شو که نبودنت احساس شود نه عادت.