۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۸, چهارشنبه

معاونت ممانعت از هر گونه امور اجتماعى و فرهنگى شهردارى تهران

همشهری گرامی


بوی (زیر بغل) شما، نشانه ی شخصیت شماست.
اگر از مام و دئودورانت استفاده نمی کنید، اگر حمام نمی‌روید، اگر حس بویاییتان مختل شده، لااقل آزاده هم که نیستید، خاک بر سرتان پس.
با این اوصاف به گور پدرتان می خندید که از وسایل نقلیه ی عمومی استفاده می کنید. آدم برود بدهد، شرف دارد به اینکه بو (-ى عرق) بدهد.

بو گُه میدی لامصب خُب، بیمار... هَمچی ماتیک گُلی زدی کفش تَق تَقی پا کردی بی جوراب، با اون منگوله ی طلایی کیفت، عَن خانوم یه حموم می رفتی جای این همه میزامپیلی...

پی اس: شما مردا بدترین.

مفسد فی السماء

پشت به در تکیه داده بود و نفس نفس می زد...

خدایا همه چى تموم شد. تو دیگه محاصره شدی. هرکدوم که هستی، خودتو تسلیم کن بيا بيرون وگرنه مجبور می شیم خودتو تسلیم کنیم، اونوقت دیگه خار مادرت دست خودت نیست، که از عقب باشه یا از جلو دستِ راست. درد هم داره.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

تساهل و تسامح

استثنائات و خشونت


من اساسا با خشونت -از هر نوعش- مخالفم، (خورشت آلو هم دوست ندارم ولی خُب، گاهی می‌خورم.)،‌اما فکر می‌کنم که وقتشه یه محدوده ی استثنائات و موارد مکروه، بلا مانع و مستحباتی رو هم در این زمینه مشخص کنیم که دینمون کامل بشه:
اعمال هر نوع از خشونت با هر شدتی در مورد اون دسته از افرادی که با موتورسیکلت در پیاده‌روها رفت و آمد می‌کنن.

الآن فقط یه مورد تنبیه مناسب توی ذهنم هست و اون اینه:
لُخت، می بندیمشون به یه صندلی فلزی(خیلی داغ یا خیلی سرد، بسته به دمای هوا به انتخاب مجری امر) که روی سطح نشیمنگاهش پیچ های خودکاری که نوک تیزشون رو به بالا قرار گرفته نصب شدن، رو به یه تلویزیون 84  اینچ، و مجبورشون می کنیم تا فیلم "Sin City" رو در یک لوپ تکرار شونده آنقدر ببینن تا در نهایت خودشون کله‌ی خودشونو بخورن (این قابلیتیه که فقط افرادی خواهند داشت که این فیلم رو حد اقل 5 بار نان استاپ و پشت سر هم دیده باشن) بعد اگه کمی مناعت طبع و سلیقه به خرج بدیم می تونیم توی بالاتنشونو با قاشقی، چیزی بتراشیم و تخلیه کنیم و بعد کل بدنشونو توی پارافین فرو کنیم و با یه فیتیله‌ی مناسب ازشون به جای شمع به عنوان روشنایی کنار خیابون و مانع ورود موتورسیکلت به پیاده روها استفاده کنیم. دور قسمت پایین تنه شون رو هم می تونیم با پرچم ایران بپوشونیم.

الآن که خوب فکر، می کنم می بینم که من زیادی با نرمش و مدارا می خوام باهاشون برخورد کنم.

۱۳۹۲ اردیبهشت ۱۵, یکشنبه

تمام شد، نقطه

"...خلیلِ من همه بت‌های آزری بشکست"



متلاطم...

تنها...

روز...
     شب...

انتظار...
ای اتفاقِ خوب،
                 زودتر بیفت.
                      دارد دیر می شود.