۱۳۹۳ آذر ۱۲, چهارشنبه

از آدابِ معشوقه‌گی...

شاید صبر... شاید سکوت... شاید فریاد...


مثلن اینکه وقتی درخواستِ مراقبت می‌کند٬ حواسمان باشد که اگر خودمان هم خوب نیستیم٬ کمی تحمل کنیم. نوازشش کنیم تا آرام گیرد. 

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

هشتِ صبحِ شنبه...

بیمارستانِ سمیه...


در این دو سال همیشه تخیل می‌کردم یک بار به تعدادِ سال‌های عمرم برایم رُزِ زرد می‌خری.
دوستت دارم.
تولدم مبارک...

۱۳۹۳ مرداد ۵, یکشنبه

Love in the afternoon

«هُمای شخص من از آشیانِ شادی دور»

هم‌روزگارِ من٬ 
بیا و بگو تا زودتر تابستان از چلّه بگذرد٬ بی آنکه شهریور بیاید٬ مهر شود و تمام شوند این روزها...
 انگاری که ترس‌های من را خُرده خُرده جمع می‌کنی توی یک دستمالِ چهارخانه و از پنجره می‌تکانی بیرون و خانه‌‌مان را امن می‌کنی. شبیه خوابِ کودکی٬ نرم‌تر از هُرمِ غلیظِ گرمای این روزهای طهرانی. 
ماهی تو... ماهِ من...

۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه

نُه قنوت...

اَهْلَ الْکبْرِیاءِ وَ الْعَظِمَة

برای روزه‌های نگرفته و نمازهای نخوانده‌ی من کفاره نده مادرِ من. گناهانِ من خیلی بیش‌تر از این یک گونی برنج است. به اندازه‌ی تمامِ شالیزارهای شمال...

۱۳۹۳ تیر ۲۲, یکشنبه

"سال خطر، سال سیاهی، سال بمباران! سال هزاروسیصد و پنجاه و نه ! تهران!"

.....

شاید بی ربط و خودخواهانه به نظر بیاد ولی هر وقت از این خبرا می شه تو دنیا، ناخودآگاه به این فکر می کنم که اون 8 سالی که ایران جنگ بود، توی لبنان چه خبر بود؟ چقدر از فلسطین کمک می رسید؟ ترکیه داشت چیکار می کرد؟ سوریه طرفدار کی بود؟
من قضاوتی راجع به اینکه آیا حقشون هست یا نیست نمی‌کنم. البته که مردم عادی حقشون نیست اینجوری کشته بشن. البته که بمبارون شهرها جنایته. من فقط احساسِ همدردی ندارم. یعنی هیچ حسی نمی تونم داشته باشم. ما به اندازه ی کافی درد برای خودمون داریم و همدرد نداریم. مگه شهرای ما بمبارون نمی‌شدن؟ شیمیایی نمی‌زدن؟ همدردی برای کسایی که همدردی نکردن معنی نداره. داعش تو عراق آدم می‌کشه؟ به درک. بذار بکشه. اسرائیل جنایت می‌کنه؟ خب. متأسفم. همین.


مورد ظلم واقع شدن آدم رو کمی متوقع می‌کنه. همدردی برای من یعنی احساس ناراحتی از رنجی که دیگری می‌کشه. ولی وقتی خودم یا اطرافیانم دردی بیشتر از اونچه که دیگری داره تحمل می‌کنه رو تحمل کردیم و می‌کنیم ظرفیتی باقی نمی مونه برای دیگری. همدردیِ من برای مردمِ سرزمینِ خودمه تا وقتی که ظلم دور و برمو گرفته. اگه می‌تونم کاری بکنم باید برای همین مردم بکنم.


۱۳۹۳ تیر ۱۴, شنبه

۱۳۹۳ تیر ۱۳, جمعه

The Art of Insult

فرهنگِ توهین...


یکی از نشانه‌های افولِ فرهنگی هر جامعه‌ای٬ در واژه‌هایی که مردم برای توهین و تحقیر همدیگه استفاده می کنن نمود پیدا می‌کنه. انگار که می‌شه با مرور این فرهنگِ لغات به نگاهِ اون جامعه در مورد زن‌٬ روابط جنسی٬ جایگاه خانواده و میزانِ غیرت ورزی افراد پی برد. این روزها به نظر می‌رسه که بیشتر توهین های کلامی محدود می‌شن به فحاشی های جنسیتی و یا در سطوح کمتر پایین تر به فحش‌های کودکانه‌ی کوچه بازاری. فحاشی های تحریک کننده و آزار دهنده برای از دور خارج کردنِ مخاطب و بر انگیختنِ خشم. تهمت هایی که کمتر قابل اثبات و یا انکار هستند.
مثلن وقتی شخص الف شخص ب را با عنوانِ «مادر جنده» خطاب می‌کند٬ آیا برای شخصِ ب راه یا فرصتی وجود دارد که پس از انجامِ تحقیقات میدانی اثبات کند که مادر او زنی پاک دامن است و آیا سازمانی برای ارائه‌ی مدرک پاکدامنی مادران وجود دارد. مثلن گواهی‌نامه ای٬ چیزی که با نشان دادن آن شخص الف متوجه شود که دارد حرفِ بی اساسی می‌زند؟ و آیا اصلن شخص الف بر اساس اطلاعات موثق یک چنین ویژگی ای را به مادرِ شخص ب نسبت داده است؟
من فکر می‌کنم که استفاده از توهین های هوشمندانه یکی از ویژگی های جوامع پیشرفته است. واژگانی که بتوان آنها را در زمینه‌ای مؤدبانه به کار برد بدون آلوده کردن لفظ به فحاشی.
داشتم راجع به حاضر جوابی همراه با شوخ طبعی در گوگل سرچ می‌کردم که به دو نامِ معروف برخوردم. جرج برنارد شاو و وینستون چرچیل. گویا شاو پیش از افتتاحیه یکی از نمایش‌هایش برای چرچیل تلگرافی می‌فرستد با این مضمون: «به پیوست دو بلیط برای شبِ اول نمایش ارسال شده است. دوستی را همراه خود بیاورید. اگر که دارید.» چرچیل با خوشحالی و بلافاصله پاسخ می‌دهد:«در شب اول نمی‌توانم حضور پیدا کنم. شبِ دوم خواهم آمد. اگر که شبِ دومی وجود داشته باشد.»
اسکار وایلد٬ نویسنده‌ی سطح بالای انگلسیی زبان٬ یکی از سردمداران بلامنازع توهین با زبانی شیوا٬ با کلاس و شوخ طبعی هوشمندانست: «عده‌ای هر کجا که می‌روند با خود شادی به همراه می‌آورند٬ عده‌ای از هر کجا که می‌روند.» یا « او هیچ دشمنی ندارد اما به طرز شدیدی توسط دوستانش مورد نفرت است.» اسکار وایلد حتی این قدرت رو داره که شوخ طبعیشو به خودش برگردونه که این یکی از ویژگی های یک توهین کننده ی باکلاسه:« من انقدر باهوش هستم که گاهی حتی یک کلمه از چیزهایی رو که خودم می‌گم رو هم نمی‌فهمم.»
وقتی بشه با واژه های ساده حقایقِ کوچکِ آزاردهنده ای رو به گونه ای بیان کرد که بر روی مخاطب همون تأثیری رو بذاره که یه فحش می تونه بذاره٬ چرا نباید اینطور برخورد کرد؟
کنترل خشم در این‌جور مواقع یکی از نکات کلیدی که باید روش تمرین بشه. همیشه در زمان خونسردی دایره‌ی واژگان آدم برای هر کاری گسترده تره.
در اینجا لازم می‌دونم به چند نکته‌ی به نظر خودم کلیدی در بابِ چگونه توهین کردن اشاره کنم:

۱- توهین رو در رو و یا کلامی اولویت داره به متن و تکست. چرا که اینطوری چهره و عکس العمل طرف مقابل قابل دیدنِ و احتمالن لذت بیشتری نصیب آدم میشه تو این وضعیت. فحاشی به عنوان یک شخص نا شناس هم از نشانه های بزدلیه. 
۲-  هر نوع توهین و تحقیری باید بر اساس فکت و شمه‌ای از واقعیت باشه.
۳- خونسردی در توضیح دادن جزئیات توهین می تونه فرد مقابل رو بیشتر آزار بده.
۴- استفاده از واژه های سافیتیکیتد نه خیابانی و کوچه و بازاری و طمئنینه در انتخاب واژه ها کمک زیادی به بالا بردن کلاس توهین می کنه.
۵- و تحقیر بخش اساسی هر توهینی است.

۱۳۹۳ تیر ۱۰, سه‌شنبه

صبری که نیست ما را...

آرزوهای یک ظهرِ لجوج...

باشد که آزادی باشد و آسمانِ سه شنبه آبی تر شود و موهایم کمی آفتاب بخورند و باد بیاید برقصد لای گیسوانم. باشد که دامنِ کوتاهِ گلدارم را با پیراهنِ آبیِ روشن بپوشم و زیرِ آفتابِ داغِ تابستانِ تهران دستت را بگیرم.
باشد که ابری بیاید و بارانی ببارد و لباسِ نازکم به تنم بچسبد و پیراهنت را در بیاوری و به من بپوشانی.
باشد که زهرا به دانشگاه برگردد، میرحسین به فرهنگستان. باشد که خوب شوند زخم های به چرک و خون نشسته مان، التیام یابند.
باشد که دلمان خوش بشود به صدای ربنای شجریان در آسمانِ این شهرِ حسود و این رمضانِ سخت جان.

دلخوشی اتفاقِ بزرگیست که این روزها نمی افتد...

۱۳۹۳ تیر ۹, دوشنبه

۱۳۹۳ تیر ۸, یکشنبه

Neurotic...

آیا مشگلی هَس؟



فکر نمی‌کنم اگه کسی با خودش حرف بزنه روانی محسوب بشه. داستان اونجایی بیخ پیدا می‌کنه که یکی جوابتو بده. این شروعِ یه مکالمه‌ی خطرناکه. 

۱۳۹۳ تیر ۳, سه‌شنبه

شرحی بر انواعِ دروغ- قمستِ دوم

چرا آدم ها دروغ می گویند؟

دروغ گفتن نوعی حقه بازیه. اما هر حقه بازی‌ای الزامن دروغ نیست. دروغ نوعی انتقال اطلاعاته از فرد دروغ گوینده به شنونده. که البته این اطلاعات هم حتمن نمی بایست غلط باشن.
اما عزت نفس یکی از مجرمانِ اصلی در مسیرِ دروغ گوییه. به محضِ اینکه کسی احساس کنه که عزت نفسش داره تهدید می شه، بلافاصله شروع می کنه به دروغ گویی در انواعِ پیشرفته و وخیم. خیلی از دروغ ها هم فقط به منظور حفظ ارتباطات اجتماعی یا پیش گیری از توهین و اختلاف گفته می شن. دروغ های کوچیک شایع ترین نوع دروغ هستن که برای جلوگیری از هر نوع درگیری گفته می شن. مثلن راحت تره که بگیم روسری‌ای که دوستمون سرش کرده با رنگ پوستش هماهنگه تا اینکه بخوایم راجع به علت نا هماهنگی ترکیب رنگ و مدل روسریش با بقیه لباس‌هاش توضیح بدیم و استدلال کنیم و پاره بشیم تا اونو متقاعد کنیم که ریده با این طرزِ لباس پوشیدنش که البته این بر خلافِ اصولِ دوستیه.
تنبلی، بی حوصلگی، به بیان دیگه٬ گشادی...
یا مثلن راحت تر و حتی گاهی هوشمنداه تر به نظر می رسه که ترافیکُ بهانه کینم تا بگیم خواب موندم. فکرشُ بکنید کَسیو بشناسید که حتی در این سطح هم دروغ نمی گه. این شخص در دید ما دروغ گو های خورده پا یا خود آزاره  یا خنگ.

خودِ واقعیِ ما همیشه کمی دورتر از خودِ ایده آلِ ما قرار داره. اگر هم کسی ادعا می کنه که در وجود اون این دو یکی هستن یا نمی فهمه که دارده راجع به چی حرف می زنه یا دلش می خواهد که کلن کس شعر بگه که در این صورت باید رید به این خودِ ایده آلش. آدمها گاهی حتی فقط برای اینکه در درون خودشون این دوتا رو به هم نزدیک کنن دروغ می گن. اعتماد به نفس کاذب موقتن می تونه خودِ واقعی رو بوست کنه به سمتِ خودِ ایده آل.  مثلن کسی فلان حرفِ جالبُ از شخصِ دیگه‌ای طوری نقل می کنه که گویی مالِ اونه. وانمود می کنه که بلده نقاشی بکشه. با خواندن دو صفحه اول از یک کتاب آن را در لیست کتاب های خوانده شده اش قرار می ده و قس علی هذا...

اساسن به نظرِ من دروغ گویی کارِ لوزرهای پَثِتیکِ. اما آیا کسی می تونه ادعا بکنه که تا حالا دروغ نگفته؟
به اعتقاد بعضی هم می‌شه از سیاستِ «مگر آنجایی که...» استفاده کرد. هرگز دروغ نگویید "مگر آنجایی که..."

۱۳۹۳ تیر ۱, یکشنبه

روزگارِ بی‌پلاکی...

بابای معلوم‌الاثر...



خشمگینم از تو. نمی‌فهمم. به چه حقی٬ بر طبقِ کدام قانون٬ چرا نیستی؟

بیا. بیا بنشین٬
بیا یک بار اینجا روبروی من بنشین٬ برایت دردِ دل کنم.
بیا... ای هیچ وقت نبوده٬ای خاطره‌ی شیرینِ دیگران. ای همیشه لبخند بر لب توی تمامِ عکس‌هایت٬ همینطور سیاه و سفید٬ بیرون بیا از قاب٬ سالم٬ رشید٬ بیا بنشین بابا جانم. همین یک بار.
بیا شانه‌های خسته‌ی دخترت را بغل کن. محکم فشار بده دردهایش بزنند بیرون. کمی حق حق کندخالی شود.
بیا بابا. غریبگی نکن.
دلم پُر است از نبودنت. بیا بنشین با هم سیگار بکشیم٬ چای بنوشیم و از خاطره‌هایت برایم بگو. چیزهایی غیر از آنچه که در نامه‌هایت خوانده‌ام. بیا و برای همین یک بار من را در زندگیِ کوتاهِ ۲۷ ساله ات شریک کن. من هم تو را در سی سال انتظارم شریک کنم. می‌بینی؟ غم‌انگیز است که حالا دیگر من از تو چند پیراهن بیشتر پاره کرده‌ام.
بیا و من را پیدا کن. سهمِ من از تو فقط همان چند تکه استخوان نبوده. 
لعنت به تو که نیستی.

۱۳۹۳ خرداد ۲۸, چهارشنبه

Google vs. Yahoo

تستِ خلاقیت...


امروز تصمیم گرفتم میزانِ خلاقیتِ گوگل و یاهو رو با هم مقایسه کنم. توی قسمتِ سرچِ هر کدوم تایپ کردم "I hate it when you" 
پاسخ گوگل: "I hate it when you open your fridge and get punched by a bear"
پاسخ پاهو: "i hate it when you bring up the past song"
فکر نمی کنم نیازی باشه که دستِ برنده رو بالا ببریم.

۱۳۹۳ خرداد ۲۵, یکشنبه

شرحی بر انواعِ دروغ- قسمتِ اول

دروغ‌گوی خوش حافظه



بعضی‌ها گاهی دروغ می‌گویند٬ عده‌ای همیشه٬ تعدادی هیچ وقت.
دروغ هم انواعی دارد. تدافعی٬ منفعت طلبانه٬ بدخواهانه٬ خلاقانه٬ هوشمندانه٬ شاید عاشقانه٬مصلحتی و از روی ترس و ناچاری و....
از وقتی که زبان به وجود آمد٬ دروغ بخشی از زندگیِ آدم‌ها شد. منشاء دروغ عمدتن ترس است. ترسِ از دست دادن. کثیف ترین نوعِ دروغ به نظر من آن است که برای حفظِ یک رابطه گفته می‌شود. دروغِ شاید عاشقانه. 
دروغ را می‌شود تشخیص داد. اما گاهی هم اینطور است که وانمود کردن به نادانی و ترسِ پی بردن به حقیقتی تلخ بر فهمیدنِ حقیقت ترجیح دارد. 
گاهی هم آنقدر خوب دروغ گفته‌ می‌شود و شرح و بسط داده می‌شود که به قولِ فامیلِ دور آدم حیفش می‌آید که باورش نکند.

۱۳۹۳ خرداد ۲۳, جمعه

«آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری...»

شیرین٬ لطیف٬ ناز...


فکرش را بکن٬ اگر که نمی‌شناختمت٬ بعد از این همه اتفاق٬ اگر که غریبه می‌بودیم. دیروز٬ در اتوبوس٬ باید کَم حواسی را هم به سایرِ ویژگی‌های منحصر به فردت اضافه می‌کردی٬ دستِ خودت نمی‌بود اگر که با آن‌همه زیبایی‌ و فریبندگی٬ حواست به نگاه‌های خیره‌ی من به خودت نمی‌بود...

۱۳۹۳ خرداد ۲۲, پنجشنبه

Veiled Rapist

در بابِ موقعیت شناسی...


خانم محجبه‌ی ظاهرن مسئولی که امروز با اصرارِ زیاد موهای منو از پُشتِ شالم جمع کردی کردی تو٬ در حالی که من با استرسِ زیاد تو صفِ انتظار نوبتِ دکتر بودم٬ خُب ما از شما ممنونیم. 
بچه‌ی شما حلال زادست٬ شوهرتم آقاست.

۱۳۹۳ خرداد ۱۹, دوشنبه

شب‌های خوابگاه

سال‌های شور...


پرستو توی تراس داشت ماکتِ کارش را با سوهان می تراشید٬ زهره در آشپزخانه بود مثلِ همیشه٬ ماکارونی با سویا٬ زهرا زیرِ پتو روی تخت کتاب می‌خواند٬ ونوس بیرون بود تا دیروقت٬ آزاده گوشیِ اتاق را تا دسته کرده بود توی حلقش و معاشقه می‌کرد آرام آرام٬ من ابروهایم را برمی‌داشتم...
موقع آشپزی فقط دو نفر بودیم٬ غذا هم به اندازه‌ی ۵ نفر بود٬ سرِ سفره مجموعن می‌شدیم ۸ نفر. اتاقِ شان همیشه بوی پادری می‌داد. قابلمه‌ها و ظروف نشسته. تنها چیزِ تمیز٬ لنزِ دوربینِ فضیلت بود. سحر٬ گاهی غش می‌گرد. بیشتر صبح ها. الآن همه شان برای خودشان یک گُهی شده‌اند یک گوشه‌ی دنیا. ما هنوز همان خانمی که بوده‌ایم هستیم.

۱۳۹۳ خرداد ۱۵, پنجشنبه

نهج البلاغه خوانی

سیاسی ترین و رادیکال ترین مانیفست اجتماعی-اخلاقی-دینی


به عنوان یک خواننده‌ی آماتور برایم خیلی جالب٬ عجیب و آوانگارد است میزان پرداختن به جزئیات رفتاری والیان از منظر علی. «... و برابر رعیت فروتن باش٬ و آنان را با گشاده رویی و نرم خویی بپذیر٬ و با همگان یکسان رفتار کن٬ گاهی که گوشه چشم به آنان افکنی یا خیره‌شان نگاه کنی٬ یا یکی را به اشارت خوانی٬ یا به یکی تحیتی رسانی٬ تا بزرگان در تو طمع ستم-بر ناتوانان- نبندند٬ و ناتوانان از عدالتت مأیوس نگردند٬ والسلام.»
نامه چهل و ششم

۱۳۹۳ خرداد ۱۳, سه‌شنبه

Paisiblement Tranquille

بعد از سمفونیِ پنجم...


"کسی  به در کوبید

بلند شد(م)
موهای(م) را مرتب کرد(م)
در را باز کرد(م)

باد بود

برگشت(م)
آشفته مو..."



۱۳۹۳ خرداد ۱۲, دوشنبه

Spiritual Synergy

"Searching for yourself is like riding an ox while looking for an ox."

There are so many things to do, so many places to go and so many people to get to know. 
Better get started...

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۹, جمعه

How It Works...

دوزِ روزانه...


ترس مثلِ آمفتامین می‌مونه. ضربان قلبتو بالا می بره و ذهنتو به کار میندازه٬ بعد از مددتی ازش لذت می‌بری و کم کم بهش عادت می کنی. انقدر که دوست داری لِوِل‌های بالاتری از اونو درک کنی. دوست داری بیشتر تجربش کنی. دیگه مقدارِ قبلی ارضاع کننده نیست. 
تجربه‌ی حدد بالایی از ترس آدم رو بیشتر به این واقف می‌کنه که حدود بالاتری هم وجود دارن. تمام ناشدنی. اگر که به اندازه‌ی کافی ماجراجو باشیم٬ 

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۲, جمعه

«یار آمد در میان٬ ما از میان برخاستیم...»

مکتب خانه‌ی میرزا عبدالله


خانواده‌ی اهلِ موسیقی‌ای نداشتم. برادرم از ۱۳ سالگی سنتور می‌زد. دبیرستان که رفت دیگر حرفه‌ای شده‌بود. فتوا دادند که نواختنِ موسیقی حرام است. مامان سنتورِ امیر را فروخت٬ من هم که تکلیفم مشخص بود. 
از بچگی گیتار دوست داشتم. واردِ دانشگاه که شدم٬ بر اثرِ معاشرت با دانشجویانِ موسیقی و شرکت در چند کنسرتِ تجربی٬ صدای تار من را گرفت. 
بعد از سالها جنگ و جدال٬ بالاخره مسئولینِ امرِ وقت راضی شدند که اجازه بفرمایند من بروم سراغِ این علاقه‌ی شخصیِ چندین ساله. ۶۰۰ هزار تومان پول داشتم که هم باید ساز می‌خریدم هم باید پولِ کلاسم را می‌دادم با آن.
دوستان٬ مکتب خانه را معرفی‌ کردند. جایی برای شروع.
مکتب‌خانه‌ی میرزا عبدالله فضای دوستانه و گرمی داشت. حتی با تازه وارد‌ها هم خوب برخورد می‌کردند. همه‌مان را جمع کردند در اتاقِ بزرگی که دور تا دورش پشتی و زیر انداز چیده شده بود. نشستیم روی زمین. روبرو٬ در انتهای اتاق٬ در مقابلِ دیوارِ عرضی یک تختِ کوچک بود که رویش گلیم انداخته بودند. جای استاد...
صدای خوش و بش کردنش از بیرون می‌امد. وارد که شد همه برخاستیم.
شلوارِ کردیِ سفیدِ گشاد٬بلند قامت٬ با یک پیراهنِ کرم رنگِ نخی. ریش و موی سفیدِ بلند و لبخند.
استاد رسمش این بود که شاگردانِ جدید را در اولین جلسه خودش ببیند و با ایشان صحبت کند حتی اگر که قرار نبود هیچ وقت خودش مستقیمن بهشان آموزش بدهد.
از تک تکمان که حدودن ۱۵-۱۶ نفری می‌شدیم سوال می‌پرسید و با علاقه گوش می‌داد. خودمان را معرفیِ مختصری کردیم. آنهایی که چیزی بلد بودند می‌نواختند و استاد سطحشان را تعیین می‌کرد. سازهای جدید را خودش بررسی می‌کرد و اگر با کیفیت بودند می‌سپرد که بدهند به متقاضیان. 
از من پرسید چه سازی می‌خواهی بزنی؟
جواب دادم تار.
پرسید چرا؟
گفتم علاقه‌ی شخصی.  
چیزی یادداشت کرد و معلوم شد که من شاگردِ یکی از بهترین شاگردانش شده‌ام. 
افتخارِ بزرگی بود. تابستانِ ۸۸.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه

برای جِرِمی...

اگر که آمدی...


چند تکه لباس٬ کتاب‌ها٬ عکست٬ کفش‌های کوچکِ کودکی‌ات و البته موهای من. روی میزِ آینه.
تاریخ را برایت کنار گذاشته‌ام. 
فکر کردم چه چیزی را از همه بیشتر دوست داشتی توی این تن. چه چیزی را می‌شود دور نگه داشت از خراب شدن٬ از هدر رفتن٬ از معصیت٬ از بی‌چیزی...
حیف است دیدنِ دست‌های غریبه لابلای گیسوانم. حیف است.

۱۳۹۳ اردیبهشت ۵, جمعه

نذر کرده بود من را ببیند و دورِ من بگردد...

بوسیدنِ روی ماهِ مادر...


می‌گوید هنوز هم مثلِ جوانی‌هایش توی خواب راه می‌رود. گویا در خواب بوده که خورده زمین و آرنجش زخم شده. درست به خاطر نداشت. 

هوای گرگ و میشِ دمِ صبح...
سید بَگُم با صدای داد و فریادِ الیاس بیدار می‌شود. می‌دود توی حیاط. دل دل می‌کند که برود توی اتاق اما خب شاید زن‌ و شوهرِ جوان دارند بحثِ خصوصی‌ می‌کنند. الیاس رنگ و رو پریده در را باز می‌کند و می‌گوید که عزت آقا(تک دخترِ به جای مانده از حاج آقا محمودِ بازاری) باز خواب‌گرد شده. سرور را بغل کرده و می‌خواهد بی حجاب برود خانه‌ی مادرش٬ می‌گوید که دکتر خبر کنید. سرور دارد خفه می‌شود.
بچه‌ی سه ساله گریه می‌کند. الیاس با کلافگی و طعنه می‌گوید که من از عزت آقا می‌ترسم. زنِ دیوانه گرفته‌اید برای من. بارِ اولش که نیست.
با جار و جنجال بچه را از او می‌گیرند. می‌برندش لبِ حوض. سید بگُم دست‌هایش را خیس می‌کند و آرام می‌کشد به صورتِ عزت‌آقا. نفسِ عمیقِ مقططعی می‌کشد و بیدار می‌شود. الیاس بچه‌را خوابانده٬ باز‌می‌گردد٬ وضو‌ می‌گیرد و موقعِ رفتن به سمتِ اتاق می‌گوید که ماهِ آینده می‌برمش مشهد...

موقعِ خندیدن و اینکه تمامِ این خاطرات را با چه جزئیاتی به خاطر می‌آورد و تعریف می‌کند معلوم می‌شود که چقدر جوان است مادر. فقط ای‌کاش اسامیِ مهناز و آمنه را درست به خاطر می‌آورد. 

«نُت‌های گام‌های تو...»

«می٬ رِ٬ سی...»


یک چیزهایی هیچ وقت خراب نمی‌شوند. تمام نمی‌شوند. مثلن صدای حضورِ نرم و لطیفِ تو در خانه‌ی من. مثلن تو٬ که نشسته‌ای و سرِ من روی پاهایت که نوازش‌ می‌کنی موهایم را
مثلن دست‌هایم دورِ گردنِ تو هنگامِ رفتن.
من به تو وصلم. یک جوری دلم برایت تنگ است که نمی‌دانی.

این کلیشه‌ی خوش‌آهنگِ همیشه و هنوز...


۱۳۹۳ فروردین ۱۷, یکشنبه

زیرِ گنبدِ کبود...

همسایه‌ها...


قدسی خانم نشسته بود روی سکوی کنارِ درِ خانه اش و سیگار می‌کشید. یک جورِ متفکری با دو انگشتش سیگار را نگه داشته بود جلوی صورتش و با شستِ همان دست با موی سیاهِ کلفتی که از خالِ گنده‌ی زیرِ غبغبِ چروک خورده‌ی چانه اش روییده بود بازی می‌کرد که انگار دارد به چیزِ مهمی فکر می‌کند. چادرِ خاکستریِ گل دارش را جمع کرده بود دورِ کمرش و سینه‌های بزرگش از زیرِ پیراهنِ مردانه‌ای که همیشه طبقِ عادت بر تن داشت آویزان بودند روی شکمش. آستین ها را تا آرنج لا زده بود بالا.
 شاخه‌های انار از روی دیوارهای کوتاهِ حیاطشان به بیرون خم شده بودند و سایه می‌انداختند روی پیره‌زن در گرمای چله‌ی تابستان. به خاطرِ وزنِ زیاد و دردِ پا٬ همیشه خانه بود. شوهرش اما پیرمردِ لاغرِ خمیده‌ای بود با ابروهای پرپشتی که تا روی پلک‌هایش می آمدند. ما فکر می‌کردیم که آقا خیری شاید کور باشد با آن عصای کج و کوله‌ی چوب گردویش. هیچ وقت در حالِ حرف زدن ندیده بودیمش. همیشه مثلِ سایه فقط عبور می‌کرد از جلوی همسایه ها.
از خانه‌شان می‌ترسیدم. شاید به خاطرِ شاخه‌های انبوهِ درخت‌های انجیر و انار و اینکه حتی در طولِ روز هم  تاریک بود و بوی عجیبِ خانه شان٬ شاید هم به این خاطر بود که اکثر مواقعی که به آنجا می‌رفتیم برای این بود که قدسی خانم مُچِ دست و پای در رفته‌ی من را جا بیندازد. زیاد این اتفاق می‌افتاد به لطفِ شرارت‌های کودکی. مامان می‌گفت که گوشهای من را هم قدسی خانم سوراخ کرده. بایک سوزن و نخ. 
یادم می‌آید موقع حرف زدن نفسش خس خس می‌کرد. دستم را که جا انداخت جیغ بلندی زدم و بعدش شیون و زاری. مامان هم٬ بدونِ نوازش و ابرازِ هم دردی٬ فقط لعنت می فرستاد به خودش و من که اینقدر دردسر برایش می‌تراشم. قدسی خانم آرام آرام نصیحت می‌کرد. مثلن می‌گفت که دختر بچه نباید بپر بپر کند. نباید هم‌بازیِ پسرها بشود. می‌گفت خوبیت ندارد.
...
آن غروبِ پنج شنبه را هنوز خوب یادم هست. مامان شله زرد درست کرده بود و طبق معمول چند ظرف برای همسایه‌ها گذاشته‌بود کنار. ظرفِ قدسی خانم را من بردم. خیلی خوشحال شد.‌ لنگان لنگان ظرف را برد گوشه‌ی حیاط کنارِ حوض توی پاشور شست و به من داد که بیاورم. تویش را هم پر کرد از فندقِ تازه. 
فردایش گفتند که سکته کرده پیره‌زن. برادرم مسخره بازی در می‌آورد که قدسی خانم شله زردِ مامان توی دلش بوده هنوز وقتی که داشته می‌مرده. 
چند ماه بعد آقا خیری هم فوت کرد.

۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

چوب و آجر...

عمارتِ کودکی


پرسید «دوست داشتی دوباره بچه می‌شدی؟ برمی‌گشتی به آن دوران؟» جواب دادم «نه.». دروغ گفتم. این سالها عیدِ نوروز را تحریم کرده‌ام. هفت سین نمی‌چینم و فقط تخییل می‌کنم حال و هوای عید‌های کودکی‌ام را.
مامان وسواس داشت و اکثرِ روزهای اسفند سخت می‌گذشت در جریانِ بشور و بساب های خانه تکانی. همه جا باید تمیز و برق انداخته می‌شد. لوسر‌ها٬ فرش‌ها٬ سقف و در و دیوار. 
خانه‌ی مادر که ۲ کوچه بالاتر بود. حمام رفته و تمیز٬لباسِ نو بر تن٬ پیاده قبل از سال تحویل می‌رفتیم آنجا. اتاقِ این طرفِ حیاط مخصوص میهمان ها چیده شده بود. پرده‌های بلندِ مخملِ زرشکی جمع شده‌بودند کنار٬ تورِ سفیدِ زیرشان٬ پنجره‌ی چوبیِ سرتاسریِ رو به حیاط و طاقچه‌ی کوتاهی که می‌شد رویش نشست و حیاط و حوض و درخت‌‌ها را تماشا کرد. 
عیدیِ لای قرآن و بوی شیرینیِ تازه و خاله‌زاده‌ها. شلوغی. مادر چای‌ می‌ریخت و از آن طرفِ حیاط از آشپزخانه می‌آورد. ایوان را فرش می‌کردیم و می‌نشستیم دورِ هم. بوی برنجِ دَم کشیده٬ 
همیشه یواشکی بیشتر از دیگران عیدی می‌گرفتم از او.
زیرِ پوستِ من کودکِ چاقِ نه چندان زیبایی زندگی می‌کند که زیاد حرف نمی‌زند٬ زیاد گریه نمی‌کند٬ زیاد لج‌بازی نمی‌کند٬منتظر است. دلتنگی اش را کسی نمی‌بیند. کسی نمی‌فهمد. 

دلشوره می‌گیرم از این همه خاطره.
دلم برای آن روزها تنگ شده. 

۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

 Dewy-eyed

خدا منو مرگ بده...



وارد خانه که شدم با چهره‌ی شاد و هیجان زده اش روبرو شدم. خوشحالی اش از دیدنِ من به کنار٬ یک چیزِ دیگرِ مشکوکی در نگاهش موج میزد.
تند تند و با خوشحالی برایم تعریف کرد که اِف اِف را فرستاده برای تعمیر. یعنی یک نفر را آورده که هم اِف اِف را برده است که درست کند و هم تلفنِ خانه را درست کرده. گویا قطعی از سیم های داخلیِ خططِ تلفن بوه است.
می دانستم که آدمِ فننی ای نیست. می دانستم کسی که از این کارها بلد نیست حتمن نمی داند که هزینه‌ی معقولِ انجامِ این خدمات چقدر است. می‌دانستم که علی‌العصول حتمن قیمت را پرسیده و طرف هم گفته هرچقدر که دوست دارید بپردازید.
چیزی که نمی‌دانستم ولی قابل حدس بود این بود که تقریبن هزینه ی خریدِ یک خططِ ثابت تلفن با شماره‌ی رُند را در ازای اتصال دو سیم به هم پرداخته باشد. و تازه یک پولی هم اضافه بر سازمان مِن بابِ تشکر و قدردانی از تعمیرکار به او داده باشد. تمام مددت داشتم چهره‌ی فاتحانه‌ی آقای تعمیرکار را تصور می‌کردم که دارد دست افشان و پای کوبان از درِ خانه خارج می‌شود.

چقدر دوستش داشتم...

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

«اهلی کردن یعنی چه؟»

«...اما اگه تو منو اهلی کنی، درست مثه اینه که زندگی من و چراغون کرده باشی.اون وقت من با صدای پایی آشنا می شم که با تمام صداهای پای دیگه فرق داره.......با صدای پای بقیه فرار می کنم ، اما صدای پای تو مثه یک نغمه ی دل آویز میمونه»

گفتگوی روباه و شازده کوچولو

با هیجان واردِ خانه می‌شدی و با احتیاط از توی کوله پشتی‌ات شاخه‌ گلِ رزی را که برایم خریده بودی بیرون می‌آوردی...

داری من را ترک می‌دهی از خودت؟ 
مگر می‌شود که دیگر اهلی نبود؟

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

یکی بود یکی نبود...

روزی روزگاری


مغازه داری در جوابِ مشتری ای که پرسیده بود«آقا ببخشید٬ این جنسش خوبه؟» گفت:«کدوم خانوم؟ این؟ نه بابا. به قرعان خودم بردم برا خانومم دوبار شست هم رنگش رفت هم آب رفت. یعنی اصن یه وَضی... اساسن ما جنسامون آشغالن. ما کارمون همینه. جنسِ بُنجُل می کنیم تو پاچه‌ی مللت. شمام جای خواهرِ منی. از ما خرید نکنین بهتره. همین مغازه بغلی خیلی جنساش بهترن. برین اونجا.»

از آن زمان به بعد بود که مشتری‌ها فهمیدند که چقدر خوب است اگر قبل از خرید این سؤال تعیین کننده و مهم را از فروشنده بپرسند.

۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

Seroquel 25 mg Film Tablet


ماندن به شرطِ تحقیر

ضعفِ رای و عجزِ من...


یک نفر پیدا بشود بیاید ما را ببرد یک جایی٬ بیرونِ شهر٬ یک جادده ای٬ بیابانی٬ خلوت٬ کمی فریاد بزنیم٬ ناله کنیم٬ فحش بدهیم٬ گریه کنیم٬ بلند بلند٬ شاید که آرام بگیریم. 
دیشب خواب می‌دیدم در آب فرو می‌روم. زلال و شفاف. نه دلهره‌ای نه دردی. شناور. صورتِ موواجِ تو آن بیرون لبخند می‌زد و در عینِ محبت و مهربانی رؤیاهایم را می‌خشکاند. باردار بودم انگار. انگاری که هر دویِ تو در تویمان داشتیم ازاد می‌شدیم. پاک می‌شدیم. 

مادر می‌گفت: ستاره شناسان در قدیم برای بهتر دیدنِ آسمان٬ گودی می کندند و به داخلِ آن می‌نشستند٬ چرا که گویی آسمان نزدیک تر می‌شد به سطحِ چاه و ستارگان روشن تر. از ماه دور می‌شدند تا بهتر ببینندش...

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

«هنوز داغِ نخستین درست ناشده بود...»

شبیهِ من...


ساعت ۷:۲۸ دقیقه‌ی عصر است. قرص‌هایم را خورده‌ام و منتظرم خوابم بگیرد. یک دنیا کار دارم اما هیچ کدامشان دلیلی برای بیدار ماندن به من نمی‌دهند. آنقدر سیگار کشیده‌ام که خلطِ خون بالا می‌آورم. تنها یک دلیلِ خوب اگر می‌بود...

بی ربط: امروز زیاد فکر کردم به کسانی که ساعت‌های زیادی از روزم را بالاجبار در کنارشان می‌گذرانم. فکر کردم که تصادفی نباید باشد٬ تجممعِ این همه اَس هُل در یک مکان. حتمن عمدی در کار بوده. شاید من هم یک اَس هُل باشم یا بشوم. هرچه باشد٬ زبونی واگیردار است.
به قولِ دکتر حبیبی٬ «علی‌العصول٬ وقتی که نگاه می‌کنیم» اگر که خوب نگاه بکنیم٬ به این نتیجه می‌رسیم که از بی‌عرضگیِ خودِمان است که همه جا همین رنگ است. خاکستریِ گرم. 

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

از وقتی که رفته‌ای

نگاهم به در است...


هیچ کس چیزی نمی گوید. سیگارِ زیرِ تخت٬ عکسِ روی آینه٬ حتی جنگجوی شجاع. انگاری که همه می دانند چه اتفاقی افتاده. همه می‌دانند که چیزی برای تسکین وجود ندارد که به زبان بیاورند. دردی که از رفتنت شروع شده هنوز هم نفس گیر است و مجالِ فریاد و ناله نمی دهد.
کاش بوسیده بودی‌ام آن آخرین بار. کاش در آغوشت می‌کشیدم. 
از این به بعد زیاد می خوابم. ساعت‌ها در تخت می مانم. بالشتِ نارنجی بوی تو را می دهد هنوز و من از ترسِ پریدنِ این بو٬ نه زیاد بغلش می کنم نه زیاد می بویمش. 
بالشتِ نارنجی خواب است. لبهای نازکِ زیبایش را می بوسم. بالشت نارنجی خوابیده٬ نوازشش می‌کنم. از من می خواهد که دستم را بگذارم روی پیشانیش. بالشتِ نارنجی دست‌های من را دوست دارد. بالشتِ نارنجی معتقد است که دست های زشتی دارد. ناخن هایش را که می‌گیرم کمی به نظرش زیباتر می‌شوند. می بوسمشان.
بالشتِ نارنجی شب‌ها معمولن خواب‌های ترسناک می‌بیند و صبح ها که من سرِ کارم یا در راه٬ برایم تعریف می کند.
بالشتِ نارنجی شب‌ها خوابش نمی‌برد. قرار شد هر شب ساعت ۲:۳۰ دراز بکشد و یک ربع وانمود کند که خوابیده است. بعد جادو می‌شود و می‌خوابد.
بالشتِ نارنجی بی‌قرار است. می‌خواهد مالِ هیچ کس نباشد. چون عقل ندارد. 
من توضیح می‌دهم که ما مالِ هم هستیم و قرار هم هست که اینطوری بمانیم. که ما باید مباظبِ هم باشیم. قبول نمی‌کند. 

حواسش نیست که چقدر دوستش دارم.

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

مورد داشتیم

آنتن نمیده


مریم جان
اگه اینجارو می‌خونی هر وَخ شد یه زنگ بهم بزن. هرچی می‌گیرمت در دسترس نیستی. 
عصر بریم رومنس. بوس و از این حرفا.

۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

شیر یا خط؟

کافیست دوباره پرتابش کنید


سکه‌ی تقدیرتان را. آنوقت به راحتی می تواند قهرمان زندگیتان را به ضدد قهرمان بدل کند. کافیست جای خود را عوض کنید یا دیدتان را. آنوقت همه‌ی چیزهای با ارزش می‌توانند بی ارزش شوند و یا دوست نداشتن ها به دوست داشتن ها تبدیل شوند. می‌شود حتتا به چیزهای در حالِ حاضر بی ارزش٬ وزن و ارزش داد. هیچ نیازی به بازگرداندن زمان نیست. کافیست یک بارِ دیگر شانس خود را امتحان کنید.

شیر یا خط؟

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

Reluctance

داستان از این قرار است که٬


هیچ چیز مهم و هیجان انگیزی وجود نداره که بخوام به خاطرش صبح زود بیدار بشم از خواب. هر چی که هست اجباره و اَرره ایه که بالاخره... بعله. فرقی نداره کدوم طرفی بکشیش.

۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه

حواست باشد که من هستم...

سلام محبوبم.


این روزها که سخت می گذرند یادمان باشد که با همیم. و این یعنی خوشبختی.
شاعر می‌فرماید: مثلن حرفای تو٬ کاش می‌شد قند و عسل... :)


۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

"در جمله دیدم آنچه ز عشاق کس ندید..."

همین.

بی‌بند‌وباری اخلاقی فقط این نیست که دروغ بگویم یا دشنام بدهم٬ خیانت کنم یا مثلن افشای راز کنم. بی بند‌وباری اخلاقی این هم هست که وقتی دوستی٬ عزیزی٬ آشنایی٬ بدتر از آن شاید، معشوق، طلب بودنِ من را دارد، دریغ کنم. نباشم. بودن سخت است. زحمت دارد. روزهای بد آدم‌های خوب را می‌شناساند.
می‌گویند در سفر باید آدم‌ها را شناخت٬ من می‌گویم آدم‌ها را در سختی‌ها باید شناخت. علی‌الخصوص اگر خودشان هم در تنگنا باشند و باشند.

چیزهایی هستند که بیش از حددِ ابراز باید باشند تا باور شوند٬ مثل دوست داشتن و تأسف.

۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

«اگر داغ شرط است ما برده‌ایم...»

گم کرده یوسف ...


خانه شلوغ بود یا خلوت٬ بچه‌ها و نوه‌ها بودند یا نبودند٬ سر ظهر بود یا غروب آفتاب٬ جمعه بود یا پنج‌شنبه٬ دلش آرام نداشت. آخر انتظار هم حددی دارد. ایوب نبود پیره‌زن. ۱۱ سال می‌گذشت و در این یازده سال هر روز٬ روزی سه-چهار مرتبه می‌نشست روی زمین خاک‌آلود٬ چادرش را می‌کشید توی صورتش و به زبان محللی برای پسرِ از جنگ بر‌نگشته‌اش مویه می‌کرد. 

چنان ضجه میزد که گویی داغِ فرزندش را همین امروز به او خبر داده‌اند. 
می بردندش گورستان٬ اما پای کدام قبر ناله باید می‌کرد تا آرام می‌گرفت؟ 
نمی‌فهمیدم چه می‌گوید٬ آواز می‌خواند و گریه می‌کرد.

من را که می‌دید٬ قربان چشم هایم می‌رفت که شبیه چشم‌های پسرش بودند.

۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

آنجا خبری نیست.

امروز توبیخ شدم.


به عللت عدم حضور در سر کار تخمی.
کاری با من نداشتند. گویا صرفن دلشان تنگ می شود خیلی برایم.
یک روز در ماه اگر نروم پدرم را می آورند جلوی چشم هایم.

امروز توبیخ شدم و به هیچ جایم هم نیست. اگر بشود فردا هم نمی روم. 
من شهرداری را دوست ندارم.
شهرداریِ بو......قِ تهران را.
ممر در آمد به جهت ادامه تحصیل.
با آن معاونین و مشاورینِ بو......قِ بی سواد و بی اخلاق و بی پدر و مادر دارش.
با آن همه دفتر و دستک و هیچ گهی نخوردن هایشان.
ما در شهرداری کاری انجام نمی دهیم. 
ما کاری انجام نمی دهیم.
ما انجام نمی دهیم.
ما نمی دهیم.

این پست به عمد توسط مدیر وبلاگ تعدیل شد.
با تشکر.


۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

خوبتر این است که اتفاق بدی نیفتد اما...

همدمِ فراموشکار چیزِ دیگریست.


از جمله ویژگی های یک معشوقِ خوب این است که یادش بماند طعمِ تجربه ی مشترکِ  توت فرنگیِ وسطِ زمستان و چیز کیکِ تازه و عطرِ قهوه ی لمیز در میدان تجریش را، اولین باری که همدیگر را بوسیدیم و سلیقه ی ترش و شیرین من را در انتخابِ عطر و لباس. و چه خوب است که یادش برود همه ی اتفاق های نا خوش را. بیاید نرم و ملایم، سرش را بگذارد روی سینه ام و با هیجان تعریف کند دیروز را و آن روز را و با جزئیات تعریف کند اتفاقات خوشمزه را و بعد هم من مثلِ خنگ ها با چشم هایی که برق می زنند بپرسم: بعد چه کار کردیم؟ و او با سرخوشی تعریف کند هرآنچه را که با هم تجربه کرده ایم.
که دوباره تجربه کنیم.
دستهایش را در هوا تکان بدهد و بلند بلند خاطره ها را زندگی کنیم، آنقدر که غش غش خنده مان در زیرِ سقفِ خانه ی کوچکمان نگنجد.
دعواها را، حرف های تلخ را فراموش کند و دیگر هیچ وقت یاد آوری نکنیم و ناراحت نشویم.

بنشینیم و خوشحالی کنیم.