۱۳۹۲ بهمن ۱۱, جمعه

«اگر داغ شرط است ما برده‌ایم...»

گم کرده یوسف ...


خانه شلوغ بود یا خلوت٬ بچه‌ها و نوه‌ها بودند یا نبودند٬ سر ظهر بود یا غروب آفتاب٬ جمعه بود یا پنج‌شنبه٬ دلش آرام نداشت. آخر انتظار هم حددی دارد. ایوب نبود پیره‌زن. ۱۱ سال می‌گذشت و در این یازده سال هر روز٬ روزی سه-چهار مرتبه می‌نشست روی زمین خاک‌آلود٬ چادرش را می‌کشید توی صورتش و به زبان محللی برای پسرِ از جنگ بر‌نگشته‌اش مویه می‌کرد. 

چنان ضجه میزد که گویی داغِ فرزندش را همین امروز به او خبر داده‌اند. 
می بردندش گورستان٬ اما پای کدام قبر ناله باید می‌کرد تا آرام می‌گرفت؟ 
نمی‌فهمیدم چه می‌گوید٬ آواز می‌خواند و گریه می‌کرد.

من را که می‌دید٬ قربان چشم هایم می‌رفت که شبیه چشم‌های پسرش بودند.

۱۳۹۲ بهمن ۷, دوشنبه

آنجا خبری نیست.

امروز توبیخ شدم.


به عللت عدم حضور در سر کار تخمی.
کاری با من نداشتند. گویا صرفن دلشان تنگ می شود خیلی برایم.
یک روز در ماه اگر نروم پدرم را می آورند جلوی چشم هایم.

امروز توبیخ شدم و به هیچ جایم هم نیست. اگر بشود فردا هم نمی روم. 
من شهرداری را دوست ندارم.
شهرداریِ بو......قِ تهران را.
ممر در آمد به جهت ادامه تحصیل.
با آن معاونین و مشاورینِ بو......قِ بی سواد و بی اخلاق و بی پدر و مادر دارش.
با آن همه دفتر و دستک و هیچ گهی نخوردن هایشان.
ما در شهرداری کاری انجام نمی دهیم. 
ما کاری انجام نمی دهیم.
ما انجام نمی دهیم.
ما نمی دهیم.

این پست به عمد توسط مدیر وبلاگ تعدیل شد.
با تشکر.


۱۳۹۲ بهمن ۱, سه‌شنبه

خوبتر این است که اتفاق بدی نیفتد اما...

همدمِ فراموشکار چیزِ دیگریست.


از جمله ویژگی های یک معشوقِ خوب این است که یادش بماند طعمِ تجربه ی مشترکِ  توت فرنگیِ وسطِ زمستان و چیز کیکِ تازه و عطرِ قهوه ی لمیز در میدان تجریش را، اولین باری که همدیگر را بوسیدیم و سلیقه ی ترش و شیرین من را در انتخابِ عطر و لباس. و چه خوب است که یادش برود همه ی اتفاق های نا خوش را. بیاید نرم و ملایم، سرش را بگذارد روی سینه ام و با هیجان تعریف کند دیروز را و آن روز را و با جزئیات تعریف کند اتفاقات خوشمزه را و بعد هم من مثلِ خنگ ها با چشم هایی که برق می زنند بپرسم: بعد چه کار کردیم؟ و او با سرخوشی تعریف کند هرآنچه را که با هم تجربه کرده ایم.
که دوباره تجربه کنیم.
دستهایش را در هوا تکان بدهد و بلند بلند خاطره ها را زندگی کنیم، آنقدر که غش غش خنده مان در زیرِ سقفِ خانه ی کوچکمان نگنجد.
دعواها را، حرف های تلخ را فراموش کند و دیگر هیچ وقت یاد آوری نکنیم و ناراحت نشویم.

بنشینیم و خوشحالی کنیم.