۱۳۹۲ اسفند ۸, پنجشنبه

Seroquel 25 mg Film Tablet


ماندن به شرطِ تحقیر

ضعفِ رای و عجزِ من...


یک نفر پیدا بشود بیاید ما را ببرد یک جایی٬ بیرونِ شهر٬ یک جادده ای٬ بیابانی٬ خلوت٬ کمی فریاد بزنیم٬ ناله کنیم٬ فحش بدهیم٬ گریه کنیم٬ بلند بلند٬ شاید که آرام بگیریم. 
دیشب خواب می‌دیدم در آب فرو می‌روم. زلال و شفاف. نه دلهره‌ای نه دردی. شناور. صورتِ موواجِ تو آن بیرون لبخند می‌زد و در عینِ محبت و مهربانی رؤیاهایم را می‌خشکاند. باردار بودم انگار. انگاری که هر دویِ تو در تویمان داشتیم ازاد می‌شدیم. پاک می‌شدیم. 

مادر می‌گفت: ستاره شناسان در قدیم برای بهتر دیدنِ آسمان٬ گودی می کندند و به داخلِ آن می‌نشستند٬ چرا که گویی آسمان نزدیک تر می‌شد به سطحِ چاه و ستارگان روشن تر. از ماه دور می‌شدند تا بهتر ببینندش...

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

«هنوز داغِ نخستین درست ناشده بود...»

شبیهِ من...


ساعت ۷:۲۸ دقیقه‌ی عصر است. قرص‌هایم را خورده‌ام و منتظرم خوابم بگیرد. یک دنیا کار دارم اما هیچ کدامشان دلیلی برای بیدار ماندن به من نمی‌دهند. آنقدر سیگار کشیده‌ام که خلطِ خون بالا می‌آورم. تنها یک دلیلِ خوب اگر می‌بود...

بی ربط: امروز زیاد فکر کردم به کسانی که ساعت‌های زیادی از روزم را بالاجبار در کنارشان می‌گذرانم. فکر کردم که تصادفی نباید باشد٬ تجممعِ این همه اَس هُل در یک مکان. حتمن عمدی در کار بوده. شاید من هم یک اَس هُل باشم یا بشوم. هرچه باشد٬ زبونی واگیردار است.
به قولِ دکتر حبیبی٬ «علی‌العصول٬ وقتی که نگاه می‌کنیم» اگر که خوب نگاه بکنیم٬ به این نتیجه می‌رسیم که از بی‌عرضگیِ خودِمان است که همه جا همین رنگ است. خاکستریِ گرم. 

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

از وقتی که رفته‌ای

نگاهم به در است...


هیچ کس چیزی نمی گوید. سیگارِ زیرِ تخت٬ عکسِ روی آینه٬ حتی جنگجوی شجاع. انگاری که همه می دانند چه اتفاقی افتاده. همه می‌دانند که چیزی برای تسکین وجود ندارد که به زبان بیاورند. دردی که از رفتنت شروع شده هنوز هم نفس گیر است و مجالِ فریاد و ناله نمی دهد.
کاش بوسیده بودی‌ام آن آخرین بار. کاش در آغوشت می‌کشیدم. 
از این به بعد زیاد می خوابم. ساعت‌ها در تخت می مانم. بالشتِ نارنجی بوی تو را می دهد هنوز و من از ترسِ پریدنِ این بو٬ نه زیاد بغلش می کنم نه زیاد می بویمش. 
بالشتِ نارنجی خواب است. لبهای نازکِ زیبایش را می بوسم. بالشت نارنجی خوابیده٬ نوازشش می‌کنم. از من می خواهد که دستم را بگذارم روی پیشانیش. بالشتِ نارنجی دست‌های من را دوست دارد. بالشتِ نارنجی معتقد است که دست های زشتی دارد. ناخن هایش را که می‌گیرم کمی به نظرش زیباتر می‌شوند. می بوسمشان.
بالشتِ نارنجی شب‌ها معمولن خواب‌های ترسناک می‌بیند و صبح ها که من سرِ کارم یا در راه٬ برایم تعریف می کند.
بالشتِ نارنجی شب‌ها خوابش نمی‌برد. قرار شد هر شب ساعت ۲:۳۰ دراز بکشد و یک ربع وانمود کند که خوابیده است. بعد جادو می‌شود و می‌خوابد.
بالشتِ نارنجی بی‌قرار است. می‌خواهد مالِ هیچ کس نباشد. چون عقل ندارد. 
من توضیح می‌دهم که ما مالِ هم هستیم و قرار هم هست که اینطوری بمانیم. که ما باید مباظبِ هم باشیم. قبول نمی‌کند. 

حواسش نیست که چقدر دوستش دارم.

۱۳۹۲ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

مورد داشتیم

آنتن نمیده


مریم جان
اگه اینجارو می‌خونی هر وَخ شد یه زنگ بهم بزن. هرچی می‌گیرمت در دسترس نیستی. 
عصر بریم رومنس. بوس و از این حرفا.

۱۳۹۲ بهمن ۲۰, یکشنبه

شیر یا خط؟

کافیست دوباره پرتابش کنید


سکه‌ی تقدیرتان را. آنوقت به راحتی می تواند قهرمان زندگیتان را به ضدد قهرمان بدل کند. کافیست جای خود را عوض کنید یا دیدتان را. آنوقت همه‌ی چیزهای با ارزش می‌توانند بی ارزش شوند و یا دوست نداشتن ها به دوست داشتن ها تبدیل شوند. می‌شود حتتا به چیزهای در حالِ حاضر بی ارزش٬ وزن و ارزش داد. هیچ نیازی به بازگرداندن زمان نیست. کافیست یک بارِ دیگر شانس خود را امتحان کنید.

شیر یا خط؟

۱۳۹۲ بهمن ۱۸, جمعه

Reluctance

داستان از این قرار است که٬


هیچ چیز مهم و هیجان انگیزی وجود نداره که بخوام به خاطرش صبح زود بیدار بشم از خواب. هر چی که هست اجباره و اَرره ایه که بالاخره... بعله. فرقی نداره کدوم طرفی بکشیش.

۱۳۹۲ بهمن ۱۷, پنجشنبه

حواست باشد که من هستم...

سلام محبوبم.


این روزها که سخت می گذرند یادمان باشد که با همیم. و این یعنی خوشبختی.
شاعر می‌فرماید: مثلن حرفای تو٬ کاش می‌شد قند و عسل... :)


۱۳۹۲ بهمن ۱۲, شنبه

"در جمله دیدم آنچه ز عشاق کس ندید..."

همین.

بی‌بند‌وباری اخلاقی فقط این نیست که دروغ بگویم یا دشنام بدهم٬ خیانت کنم یا مثلن افشای راز کنم. بی بند‌وباری اخلاقی این هم هست که وقتی دوستی٬ عزیزی٬ آشنایی٬ بدتر از آن شاید، معشوق، طلب بودنِ من را دارد، دریغ کنم. نباشم. بودن سخت است. زحمت دارد. روزهای بد آدم‌های خوب را می‌شناساند.
می‌گویند در سفر باید آدم‌ها را شناخت٬ من می‌گویم آدم‌ها را در سختی‌ها باید شناخت. علی‌الخصوص اگر خودشان هم در تنگنا باشند و باشند.

چیزهایی هستند که بیش از حددِ ابراز باید باشند تا باور شوند٬ مثل دوست داشتن و تأسف.