۱۳۹۳ فروردین ۱۰, یکشنبه

چوب و آجر...

عمارتِ کودکی


پرسید «دوست داشتی دوباره بچه می‌شدی؟ برمی‌گشتی به آن دوران؟» جواب دادم «نه.». دروغ گفتم. این سالها عیدِ نوروز را تحریم کرده‌ام. هفت سین نمی‌چینم و فقط تخییل می‌کنم حال و هوای عید‌های کودکی‌ام را.
مامان وسواس داشت و اکثرِ روزهای اسفند سخت می‌گذشت در جریانِ بشور و بساب های خانه تکانی. همه جا باید تمیز و برق انداخته می‌شد. لوسر‌ها٬ فرش‌ها٬ سقف و در و دیوار. 
خانه‌ی مادر که ۲ کوچه بالاتر بود. حمام رفته و تمیز٬لباسِ نو بر تن٬ پیاده قبل از سال تحویل می‌رفتیم آنجا. اتاقِ این طرفِ حیاط مخصوص میهمان ها چیده شده بود. پرده‌های بلندِ مخملِ زرشکی جمع شده‌بودند کنار٬ تورِ سفیدِ زیرشان٬ پنجره‌ی چوبیِ سرتاسریِ رو به حیاط و طاقچه‌ی کوتاهی که می‌شد رویش نشست و حیاط و حوض و درخت‌‌ها را تماشا کرد. 
عیدیِ لای قرآن و بوی شیرینیِ تازه و خاله‌زاده‌ها. شلوغی. مادر چای‌ می‌ریخت و از آن طرفِ حیاط از آشپزخانه می‌آورد. ایوان را فرش می‌کردیم و می‌نشستیم دورِ هم. بوی برنجِ دَم کشیده٬ 
همیشه یواشکی بیشتر از دیگران عیدی می‌گرفتم از او.
زیرِ پوستِ من کودکِ چاقِ نه چندان زیبایی زندگی می‌کند که زیاد حرف نمی‌زند٬ زیاد گریه نمی‌کند٬ زیاد لج‌بازی نمی‌کند٬منتظر است. دلتنگی اش را کسی نمی‌بیند. کسی نمی‌فهمد. 

دلشوره می‌گیرم از این همه خاطره.
دلم برای آن روزها تنگ شده. 

۱۳۹۳ فروردین ۶, چهارشنبه

 Dewy-eyed

خدا منو مرگ بده...



وارد خانه که شدم با چهره‌ی شاد و هیجان زده اش روبرو شدم. خوشحالی اش از دیدنِ من به کنار٬ یک چیزِ دیگرِ مشکوکی در نگاهش موج میزد.
تند تند و با خوشحالی برایم تعریف کرد که اِف اِف را فرستاده برای تعمیر. یعنی یک نفر را آورده که هم اِف اِف را برده است که درست کند و هم تلفنِ خانه را درست کرده. گویا قطعی از سیم های داخلیِ خططِ تلفن بوه است.
می دانستم که آدمِ فننی ای نیست. می دانستم کسی که از این کارها بلد نیست حتمن نمی داند که هزینه‌ی معقولِ انجامِ این خدمات چقدر است. می‌دانستم که علی‌العصول حتمن قیمت را پرسیده و طرف هم گفته هرچقدر که دوست دارید بپردازید.
چیزی که نمی‌دانستم ولی قابل حدس بود این بود که تقریبن هزینه ی خریدِ یک خططِ ثابت تلفن با شماره‌ی رُند را در ازای اتصال دو سیم به هم پرداخته باشد. و تازه یک پولی هم اضافه بر سازمان مِن بابِ تشکر و قدردانی از تعمیرکار به او داده باشد. تمام مددت داشتم چهره‌ی فاتحانه‌ی آقای تعمیرکار را تصور می‌کردم که دارد دست افشان و پای کوبان از درِ خانه خارج می‌شود.

چقدر دوستش داشتم...

۱۳۹۲ اسفند ۱۵, پنجشنبه

«اهلی کردن یعنی چه؟»

«...اما اگه تو منو اهلی کنی، درست مثه اینه که زندگی من و چراغون کرده باشی.اون وقت من با صدای پایی آشنا می شم که با تمام صداهای پای دیگه فرق داره.......با صدای پای بقیه فرار می کنم ، اما صدای پای تو مثه یک نغمه ی دل آویز میمونه»

گفتگوی روباه و شازده کوچولو

با هیجان واردِ خانه می‌شدی و با احتیاط از توی کوله پشتی‌ات شاخه‌ گلِ رزی را که برایم خریده بودی بیرون می‌آوردی...

داری من را ترک می‌دهی از خودت؟ 
مگر می‌شود که دیگر اهلی نبود؟

۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

یکی بود یکی نبود...

روزی روزگاری


مغازه داری در جوابِ مشتری ای که پرسیده بود«آقا ببخشید٬ این جنسش خوبه؟» گفت:«کدوم خانوم؟ این؟ نه بابا. به قرعان خودم بردم برا خانومم دوبار شست هم رنگش رفت هم آب رفت. یعنی اصن یه وَضی... اساسن ما جنسامون آشغالن. ما کارمون همینه. جنسِ بُنجُل می کنیم تو پاچه‌ی مللت. شمام جای خواهرِ منی. از ما خرید نکنین بهتره. همین مغازه بغلی خیلی جنساش بهترن. برین اونجا.»

از آن زمان به بعد بود که مشتری‌ها فهمیدند که چقدر خوب است اگر قبل از خرید این سؤال تعیین کننده و مهم را از فروشنده بپرسند.